سه‌شنبه ۹ مارس ۲۰۱۰

تبعیض علیه زنان تبعیض علیه هویت انسانی مخدوش شده ی همه ی ماست/ مصاحبه با شهاب الدین شیخی


علی عبدی:حضور مردان در جنبش های برابری خواهانه و به ویژه در جنبش های زنان ایران در چند سال اخیر حضور چشم گیر و معناداری بوده است.برای این که از نزدیک با تجربه های این مردان در جنبش های زنان و نیز نحوه ی برخورد با آنان و نوع تجربه ها  و نیز تاثیرات این جنبش بر آن ها با شهاب الدین شیخی دانش آموخته ی جامعه شناسی و مطالعات زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا مصاحبه ای کردم.

 انگیزه ی حضورت در کمپین چه بود؟
من همواره مخالف حضور در هر گونه ارگان و سازمانی بودم.حتا اتجمن های صنفی، دانشجویی؛حرفه ای و.. دلیلش هم این بود که اولا من معمولا نمی توانم خود را در یک چارچوب تعریف شده و از پیش تعیین شده محدود کنم، هم چنین محتوای مجود این ساختارها و گروه ها  را  در جوامع جهان سومی بسیار ناسلم و مشکوک و عیر قابل اطمینان می دانم. از سوی دیگر ساختار این ارگان ها را  سلسله مراتبی و طولی و مردانه می دانستم ساختاری که با هیچ کدام از روحیات و تفکرات خودم سازگار نمی بینم. تا الآن هم عضو هیچ حزب و جریانی  نشده ام. این موضوع وضعیت بدی برای من ایجاد کرده بود.بسیاری اوقات خیلی موقعیت های اجتماعی و حتا شغلی را از دست می دادم از آن سو نیز اگر چه من خود مخالف این ساختارها بودم اما به دلیل اینکه مجموعه  ساختارهای موجود تابع ویژه و مشخصی از شرایط اجتماعی است، من اگرچه خود بر علیه چنین ساختارهایی بودم اما در تجربه های زندگی و حضور(بدون عضویت هم) ناخودآگاه( شاید به دلیل شرایط سنی، یا تجربه ی بیشتر شاید هم داد و قال بیشتر و البته ای  ناخودآگاه که خودم تن به در ذیل بودن نمی دادم) همواره در رأس قرار می گرفتم. در روزنامه که کار می کردم همواره دبیر بخش بودم. یا اگر گروهی تشکیل می شد چون نمی توانستم در ذیل ساختار باشم به عنوان رهبر گروه فعالیت می کردم. و البته این عادت بد، من را اذیت می کرد. این بود که کمپین، سوای سودای برابری خواهانه ای که داشتم، ایده ی کمپین به خاطر ساختار افقی  که داشت و تأثیر عمیق اجتماعی که می توانست داشته باشد من را به خود جذب کرد. اما برای مدت زیادی که از شروع کمپین گذشت با وجود این که امضا جمع می کردم و دفترچه های کمپین را بین مردم توزیع می کردم حضور علنی در کمپین نداشتم. حتی اسمم هنوز پایین هیچ کدام از برگه های امضا نیست. یعنی کسی نمی داند شهاب شیخی ده تا امضا جمع کرده است یا دویست تا یا هزار تا.  اما بعد از فشارهایی که به کمپین وارد شد احساس کردم که ممکن است این حضور غیر رسمی به معنای ترس از فعالیت آشکار معنی شود و به این باور رسیدم که لازم است حضورم راآشکار تر کنم. بعد از مدتی هم کارگروه امضا تشکیل شد و حضورم پررنگ تر شد.
پس به طور خلاصه می توانم بگویم که حضورم در کمپین سه تا دلیل داشت: اول ساختار افقی کمپین، دوم تأثیرات عمیق اجتماعی که کمپین می توانست داشته باشد و سوم هم این که می توانستم برای اولین بار تئوری های آموخته شده را در قالب عمل پیاده کنم.
 تو «مرد»ی بودی که وارد کمپین به اصطلاح زنان شده بودی. برخورد زنان کمپین با تو چگونه بود؟
اول باید بگویم که از در منظر خودم  من وارد یک کمپین زنانه  نشده بودم بلکه وارد کمپین تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان شده بودم. اما من شنیده بودم که بعضی از فعالین حقوق زنان خوشحال نیستند که مردان دارند در حوزه ی زنان فعالیت می کنند. اما این برخوردها هیچ وقت برای من پیش نیامد. یعنی به یاد ندارم که کسی – اعم از زن و مرد - با شهاب شیخی و فعالیت او برای کمپین مشکل پیدا کرده باشد یا حداقل این مسئله را بروز داده باشد.
اما بگذار در مورد این مسئله و نوع نگرش خانم ها به حضور اقایان در جنبش های زنان به طور کلی، یک تقسیم بندی انجام دهم. بخشی از این برخوردهایی که شاید با مردها در جنبش زنان اتفاق می افتد ناشی از یک موضع شخصی است. یعنی ممکن است بخشی از فعالین زنان واکنشی درونی نسبت به مردان داشته باشند. چون بالاخره این مردان هستند که این دنیای مردسالارانه را ساخته اند. گروه دوم نگاهی تئوریک دارند که اصولاً مردان نباید در جنبش زنان حضور نداشته باشند. این نگاه در بین بعضی از فمینیست های غربی هم رایج است. گروه سوم زنانی هستند که نسبت به حضور مردان بی اعتمادند. به این معنی که به گمان آن ها مردهایی که با جنبش زنان همراه می شوند دلایلی به جز رفع تبعیض علیه زنان دارند.
اما نکته ای هست که باید به آن اشاره کنم. متأسفانه بعضی از اعضای جنبش زنان یک میکروسکوپ روی رفتار مردان گذاشته اند که به مردان ثابت کنند که مردسالارند. این تبدیل شده به چیزی شبیه التزام عملی به ولایت فقیه! ما شب و روز باید ثابت کنیم به فمینیسم یا برابری التزام عملی داریم. خب نقد من این است که آیا زن ها خودشان روی رفتارهای خودشان این میکروسکوپ را می گذارند؟ زیرا باید توجه داشته باشیم همه ی ما چه زن و چه مرد در یک جامعه و در یک سیستم فرهنگی و اجتماعی تربیت شده ایم و جامعه پذیر شده ایم. بنابراین بودن شک در تربیت درونی شده ی خود زنان هم بدون شک می توانیم شاهد رفتارهای مردسالارنه یه برگرفته از آن تفکر باشیم.
با این حال تعداد زنانی که این نوع برخوردها را با مردهای جنبش زنان دارند بسیار کمتر از کسانی است که از حضور مردان استقبال می کنند.
 برخورد مردم هنگام جمع آوری امضا با تو چگونه بود؟
واکنش ها شکل همان برخوردهایی را داشت که گاهی در جنبش زنان آن را حس کرده ایم. بعضی از زن ها اعتراض داشتند که چرا من به عنوان یک مرد دارم این کار را می کنم. می گفتند که «حالا لازم نکرده توی مرد بیای و برای ما امضا جمع بکنی!» من جوابی که معمولا در این موارد می دادم  این بود که شما فرض کنید که جامعه صد واحد انرژی دارد یا شما صدمیلیون سرمایه دارید. خب شما می آیید از پنجاه میلیون استفاده می کنید و پنجاه میلیون دیگر را نه تنها استفاده نمی کنید بلکه می گذارید داخل خانه. خب وقتی شما از همه ی پتانسیل های انسانی که در دست دارید استفاده نکنید عملاً دارید سرمایه هایتان را هدر می دهید. تبعیض علیه زنان تبعیص علیه تمامیت جامعه ای است که ما در آن زندگی می کنیم در اکثر اوقات خانم ها با این استدلال من قانع می شدند.آقایان هم جدا از متلک پرانی معمولا یا به طور کلی مخالفت می کردند یا بسیار با روی بازتری از خانم ها استقبال می کردند.
برخورد خانواده و آشنایانت چگونه بود؟
خب من در خانواده ام به فمینیست بودن معروف هستم. اگر الان سه سال است که عضو کمپین شده ام اما ده سال است که در خانواده ام همه می دانند که شهاب مدافع برابری زن و مرد است یا حداقل چنین ادعاهایی می کند و بحس های بسیار فرسایشی هم پیش می آید. من در دو تا حوزه فعالیت عمیق می کنم. یکی زنان و یکی اقوام. البته کارم در این حوزه ها ته مایه های سیاسی هم دارد. فکر می کنم که هر گروهی در برخورد با شهاب، هویتی را که دوست دارد می بیند. مثلاً بسیاری از دوستان کرد من، شهاب را به عنوان یک ناسیونالیست طرفدار حقوق قوم کرد می شناسند. در حالی که زنان یا کسانی که در حوزه های حقوق بشری فعالیت می کنند، نگاه دیگری به من دارند.
با وجود این که دوستان و خانواده هر کدام تلقی متفاوتی از شهاب دارند من سعی می کنم هیچ عنوانی روی خودم نگذارم. چون به نظرم این عناوین آدم را محدود می کند. درست به همان دلیلی که با عضویت در ساختارهای عمودی مخالف هستم این عنوان ها را هم در بسیاری از موارد محدود کننده می دانم.
اگر به سه سال پیش برگردیم بازهم عضو کمپین کمپین می شدی؟
صد در صد!
کمپین چه تأثیری توی زندگی ات داشته؟
همه ی ما می دانیم که ساختار کمپین علیه نظم موجود است. من خوشحالم که در کمپین یاد گرفتم و تجربه کردم که می توانم در چنین ساختاری فعالیت کنم و با آدم هایی برابر باشم که سن کمتر یا دانش کمتر و یا سن بیشتر و دانش بیشتری از من دارند. تأثیر دوم این که کمپین برای من تجربه ی عملیاتی زندگی فمینیستی بود . یعنی در کمپین تجربه می کردم که لزوماً برای پیشبرد کارها نباید رهبر بود. ضمن این که برابری را همراه اعضای کمپین در خیابان های شهر تمرین می کردیم. تأثیرسوم فاصله گرفتن از فضای تئوریک بود. توانستم برای اولین بار تئوری را با عمل آشتی دهم. نگاه جامعه شناختی من وسیع تر شد و با ابعاد دردهایی که زن های ایرانی در زندگی روزمره شان تجربه می کنند آشناتر شدم. و تأثیر چهارم این که کمپین باعث صیقل خوردن یا ناب تر شدن هویت فمینیستی من شد. مثلاً همین که یکی از اعضای کمپین به من گوشزد می کرد که فلان رفتاری که از من سر زده غیر فمینیستی و مردانه است باعث می شد که من همواره با نگاه انتقادی و سازنده ای مواجه باشم.
و به عنوان سؤال آخر، اگر شهاب شیخی نبود کمپین چه چیزی کم داشت؟ 
خب سال هشتاد و پنج که کمپین آغاز شد من در تعطیلات دانشگاهی تابستان تهران نبودم و شهرستان بودم. در برگشت همان سال در 20 شهریور در اتاق دکتر اعزازی خانمی وارد اتاق شد( بعدها فهمیدم سمیه رشیدی بود) و به خانم اعزازی خبر شروع فعالیت کمپین را داد و  من و خانم اعزازی برگه را امضا کردیم و چندین برگه و تعدادی دفترچه هم گرفتم و به طور شخصی مشعول امضا جمع کردن شدم. بعدها وفتی خواستم رسمی تر به فعالیت در کین بپردازم، وقتی شنیدم که کمیته ای به نام کمیته ی پسران تشکیل شده احساس کردم که کمپین مسیر درستی را طی نمی کند. من تمایلی به حضور در کمیته ی پسران نداشتم. چون به نظرم در یک کنش فمینیستی، جداسازی جنسیتی بی معناست. شاید به عنوان یک مُسَکِّن یا یک برنامه ی موقت آن هم برای موارد مشخص این ایده را قبول داشته باشم اما به نظرم ایده ی غلطی است. ما همه باهم باید کمپین را پیش ببریم. مردان و زنان باید یاد بگیرند که در کنار هم فعالیت فمینیستی انجام بدهند. اگر ما به جداسازی جنسیتی معترض هستیم نباید در فعالیت های خودمان آن را بروز دهیم.
من فکر می کنم فمینیسم وقتی به نتیجه می رسد که دیدگاهی اومانیستی داشته باشد اما این دیدگاه اومانیستی و انسان باور، این دیدگاه انسان گرا، باید انسانی با دو جنس را سرلوحه قرار دهد و نه انسان تک جنس یعنی همان اومانیسمی که در غرب به صورت ناقص تجربه کرده ایم. رد واقع از دید من فمینست پروژه ای است برای کامل سازی ایده اومانیستی «مذکر مدار» تجربه شده در مدرنیته ی غربی. نقشی که در این مدت بازی کردم نقد مداوم ساختارهای بعضاً تک جنسیتی کمپین بوده  و کلیه ی ایده هایی که بدون نگاه انسان باورانه به ایده ی فمینیسم  می نگرد. و فکر می کنم تأثیر خودم را در تغییر آن روند  حداقل میان دوستان نزدیکم  با بحث های شخصی و یا با نوشتن برخی مقالات انتقادی در حوزه ی عمومی ترگذاشته باشم.

» ادامه مطلب

سه‌شنبه ۲ مارس ۲۰۱۰

سبيل وچادر

له لای چەپی سمێڵی
مەلیك مەحموودی حەفیدەوە

بیر لە ئاسۆی وڵاتێك دەكەمەوە
كە كەزیەی ژنەكانی بۆنی چارشێو نەدات

ترجمه:
در گوشه ی سمت چپ سبیل ِ
ملک محمود حفید

به افق های سرزمینی می اندیشم
که  گیسوان زنان اش
بوی چادر ندهد..
» ادامه مطلب

سه‌شنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

بر ساحل کودکی ات

شب از حجم رنگ گیسوان تو
امتداد می نوشد


دست های تو در دهان من
شعر می خواند


از صخره های شانه ام صعود نکرده ای  
 افتاده ام  پرتقال   
از درختی که    
پیر شدم  در ساحل کودکی ات    
شنبه 24 بهمن 1388
» ادامه مطلب

پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

تو بر تمام نامه هایم بنویس مرگ! من زندگی خواهم کرد/ برای همه ی عزیزانی که نگران من هستند


از همه دوستان و عزیزانی که با کمال مهربانی و لطف برایم ایمیل می زنند و پیغام می فرستند که مواظب باشم ممنونم.اما یکی به من بگوید این هم شد زندگی؟من کاری نکرده ام و ننوشته ام و راهی نرفته ام جز انسان را رعایت کردن، انسانی که تنها برای من انسان بوده است،انسان بدون هیچ پسوندی، بدون پسوند لیبرال، مارکسیست، مسلمان، مجاهد، کورد، ترک، زن، مرد،....حالا چندین ماه است دزدکی بیرون می روم و دزدکی بر می گردم. بسیار شبها چراغ خانه را خاموش می کنم با کمتر کسی یا اصولا هیچ کس قرار تلفنی نمی گذارم، خونه ام آیفون تصویری ندارد اگر کسی بدون هماهنگی قبلی زنگ بزند، باید بروم از پارکینگ زیری نگاه کنم ببینم غریبه نباشد و... خوب هربار زنگ می خورد از جا می پرم هر شماره ی ناشناسی را با هزار شک و تردید جواب می دهم. گاهی اوقات جواب نمی دهم...چه کنم فرار کنم؟ به کجا؟ بروم خانه ی بردارم در شهرستان، بروم خونه ی پدرم. خوب بعدش چی؟ یعنی آن جا نمی توانند پیدامی کنند؟ فرار کنم، کجا، خانه ی کی هرکسی با من سر سودایی دارد خودش، وصعیتش از من امن تر نیست در این شرایط. به فرض که فرار کنم، مخفی شوم، تا کی؟ من نیاز دارم زندگی کنم. من انسانم و زندگی کردن حق من است..اگر می خواهند و خدای نکرده بیایند این حق ساده را از من بگیرند بگذار آن ها بگیرند نه اینکه خودم این حق را از خودم بگیرم. من نه می خواهم بازداشت شوم. نه می خواهم اسمم در هیچ رسانه ای تکرار شود بیش از 15 سال است تمام آن چه در توانم بوده انجام داده ام که نه نامی داشته باشم نه شهرتی، از مصاحبه، و سر در آوردن از بسیاری رسانه ها خودم را محروم کرده ام. از نوشتن بسیاری چیزها محروم بوده ام. با هیچ سازمان، گروه، دسته، شحصیت حقوق بشری یا سیاسی یا فرهنگی ارتباطی نداشته و ندارم، همه ی چیزهایی که حق طبیعی ام بوده است، همه ی این ها را هم بیشتر به خاطر دل پدر پیر و  برادر بزرگ و عزیزم که همیشه نگران من است انجام داده ام و برای احترام به لطف ساده ی آن دوست نادیده که ازآن سوی دنیا ایمیل می زند می گوید بردار مواظب خودت باش. من مواظب هستم ..اما دیگر چه چیزی مانده که مواظب باشم. من تنها خیانتی که به جهان کرده ام این است که برای آن که حرف هایم را برخی بهتر بفهمند مجبور شده ام به جای شاعر ماند و شاعری کردن و شعر گفتن، مقاله بنویسم. تنها خیانتی که کرده ام این بوده که خواهرانم را دوست داشته ام . تنها خیانتی که کرده این بوده علیه هر گونه خاک پرستی، و ملت پرستی بوده ام. من 18 سالم بود که در شعری نوشته بودم « من اهل همه ی جهانم...اما گاه دلم در هوای غبار آلود کوچه های خاکی یک محله در کودکیم بیشتر پر پر می زند».من تنها سرمایه ام دوستی بوده و بی محابا دوست بودن..حالا از دوستانم جز چند نفر کسی کنارم نیست. عده ای را روزمرگی بلعید  و غیر روزمره ها را یا تبعید خود خواسته و یا ناخواسته بلعید. یا اکنون در کنج زندان اند و یا گوشه ای پنهان..یا در گوشه ای زیر بازجویی و یا در زندان..من مبتلا و منتظر تمام شدن این پایان نامه ی لعنتی ام هستم. تمام نمی شود طلسم شده است. آخر وقتی هر روز صبح چشم باز می کنم و خبر بازداشت تعدادی از دوستان و هم کارانم را می شنوم. چه حالی دارم که پایان نامه بنویسم؟. نمی دانم چکار کنم که دل شما عزیزان از آن دور دست ها و این نزدیکی هایم نلرزد. خوب دل من هم که همیشه برای شما می لرزد. اما دل قوی می دارم و زندگی می کنم. شما هم با من ما همه باهم زندگی کنیم.  یک بار آن اوایل نوشتم که این جنبش، جنبش زندگی است. ما قرار است زندگی کنیم. همین. مردم و حالم له هم می خورد از این زندگی پوفیوزی که داریم می گذرانیم. نه می توانی در مورد عزیزترین دوستان ات مصاحبه کنی..نه می توانی چیزی بنویسی..هر چیزی می نویسی خودت هزار بار سانسورش می کنی ککه به تریج قبای کسی بر نخورد.. آخرش هم وقتی چاپ شد احساس می کنی فلان کلمه، فلان جمله، خوب نبود ممکن است بهانه ای شود ..مکن است  ال شود و بل شود. دوستاتو نمی بینی ..می ترسی به بهانه ی «اجتماع و تبانی» بازداشت شوی. اس ام اس نمی توین بزنی بپرسی تو میای فلان جا؟ تو فلان جا بودی؟ حتا اگر دوستی فامیلی کسی از خارج از کشور هدیه ای بری ات می فرستد به مناسبت تولدت، هزار بار نصفه عمر می شوی، که این مسئله بهانه ی ارتباط با خارج نشود؟
باز هم تکرار می کنم من هیچ فعالیت، حتا از آن نوعی که برای خیلی ها بهانه می کنند و صرفا بهانه و اتهام است نداشته و  ندارم. دلیل نمی بینم و خیچ کس حق ندارد مرا بازداشت کند. تمام تلاشم را هم می کنم انی اتفاق نیافتد، چندبار هم خواستم چنین مطلبی بنویسم، اما شاید در یک بارو خرافی که نه اصلا حرفش را نزن و با انی کار به قول این «اهالی انرژی و تولید ایده ی ذهنی » و این ها .. انرزی اش را ایجاد نکن دور و بر خودت. اما آن چه که من می بینیم.هیچ تضمینی برای یک ساعت دیگر زندگی آدم وجود ندارد. اگر اتفاق نیافتاد که ملخک خوش شانسی هستم که جسته ام. اگر هم اتفاق افتاد تو را به مهربانی تان از من گله نکنید. برادر گرامی ام، اگر چنین اتفاقی افتاد بدان که تمام سعی ام راکردم که اکثر مسایلی را که شما به عنوان یک حقوق دان همیشه به من متذکر می شدی رعایت کنم. پدر عزیزم من رو ببخش و قول بده به شهاب همیشه کوچولوت، که مثل همیشه فقط دعایم کنی که  سربلند باشم و خودم باشم.
شما دوستان خوبم. دیده ها و نادیده ها ، گاه شنیده ام و برخودر کرده ام که گفته اند فلان نوشته ات «نیش» داشته است.  به جان خودم و جان مشا من هرگز قصد رنجاندن کسی را نداشته ام. از جلایی پور گرفته تا احمدی نژاد. از همکار روزنامه نگارم گرفته تا بازجویی، که از دوستانم بازجویی می کند. رنجاندن آن ها نه خواسته ی من بوده نه آرزوی من. چه برسد به دوستان عزیزی، که نام شان و نوشتن شان و عطرشان در زندگی ام برایم عزیز بوده است.
من راهی ندارم جز زندگی کردن. تنها مشغول زندگی کردن خودم هستم. این خود من یک انسان است. و انسان بودنم، به من حکم کرده، که انسانی اجتماعی باشم، انسانی سیاسی، باشم، انسانی فرهنگی باشم..تنها شکلی از انسان بودن که تجربه نکرده ام ، اقتصادی بودن است، به معنای این که در پی پول و  قدرت مالی و.. غیره باشم. تو بر تمام نامه هایم بنویس مرگ من زندگی خواهم کرد

» ادامه مطلب

جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ایران و خیزش مدرنیته‌/ نویسنده : بختیار علی مترجم: شهاب الدین شیخی

منتشر شده در:گویا نیوز 
در هیچ جامعه ای  هم‌چون جامعه‌ی ایران گذشته و آینده  درمقابل هم قرار نگرفته‌اند، در هیچ سرزمینی ، هم چون ایران سنت به  بالاترین درجه ی بحران نرسیده است، درهیچ کشوری ، هم چون ایران  مدرنیته در تقابل  با تناقضات درونی خود قرار نگرفته است. ایران کشوری است که ثابت کرد مدرنیته‌ بدون  رعایت واقعی  حقوق فرد و شهروند، بدون رعایت اصل آزادی های سیاسی ممکن نیست، و همین جامعه ی ایران بود که به ما نشان داد که بازگشت به دین و سنت نمی تواند جایگزین  مناسبی برای مدرنیته باشد.
شاه سال های متمادی ایران را در مسیر یک مدرنیته‌ی کاذب قرار داد، مدرنیته‌  در ایران جای آن که فرایندی درونی باشد،فرایند مدرنیزاسیون ابزاری و اداری مدیریت/حاکمیت بود،  در اوایل قرن بیستم ایدئولوژی تقلید از غرب،  جای اندیشیدن مدرن را می گیرد.
این همان اشتباهی است که ترک ها نیز به آن دچار شدند. برابر انگاری مدرنیزاسیون با تقلید از غرب، جای آن که به تجربه ی گذار جامعه به مدرنیته منتهی شود،  موجب تولید نخبگانی می شود که ، رسیدن به ایدالی هم چون غربی شدن، این مسئله را از یاد آن ها می برد، که مردم ایران به چه می اندیشند و چه رویایی در سر دارند. در زمان قاجاریه و در روزگار پهلوی نیز ، نخبه های روشنگر ایرانی  آن پایگاه اجتماعی  عظیم مردمی را در نمی یابند که بتواند تا پایان حامل و پیش برنده ی پرچم و شعارهای فرایند مدرنیته باشد.
روشنگری[درکشوری چون ایران]جای آن که هم چون بستر تولد فردی که بتواند آزادانه بیاندیشد و تصمیم بگیرد،یعنی فضایی برای آزاد اندیشیدن بیافریند، همچون اتمسفر امکان انتخاب آزاد گرایش سیاسی عمل کند، به فرایند سلطه‌ی دولت بر تمامی ایده و اندیشه ها تبدیل و تقلیل می‌یابد،همین نگرش نیزفرایند مدرنیته‌ی ایرانی را از رویای آزادی اندیشه به  فرایند کنترل اندیشه استحاله‌ می دهد. یکی از مشکلات بنیادی مدرینته‌  در شرق این است که در این کشورها مدرنیزاسیون به رویای حاکمان تبدیل می شود، و همین امر زمینه را برای ظهور اپوزسیونی مرتجع و سنت گرا فراهم می‌کند. ایران به عرصه‌ی این تجربه ی بزرگ تبدیل می شود.
خلط مدرنیته‌ [ وفرایند مدرینزاسیون] با  تقلید  غرب، و انتزاع آن از زمینه های  بومی  و اجتماعی‌اش،  فضایی فراهم می کند که بازگشت به تشیع  به‌مثابه‌ی منبع هویت ایرانی  به خاستگاه الهام  تمامی نیروهای سنت گرا بدل گردد.  فرایند مدرنیته‌ در ایران  با دو مانع بزرگ روبه رو می شود؛ نخست ناتوانی در  انتقال  از مدرنیزاسیون دولت به مدرنیزاسیون اجتماعی ؛و دوم ناتوانی در تعریف مرزی روشن میان  مدرنیته‌ و غربزدگی. خلط مدرنیته‌ با غربزدگی سبب شد کسانی چون جلال آل احمد تشیع را چون جوهر  هویت ایرانی بپندارند. پیروزی انقلاب ایران  ثابت کرد نخبه های مدرنیست ایران در  ایجاد نیروهای اجتماعیی که توانایی مقابله‌  با نیروهای سنتگرا را دارا باشند،تا چه‌ اندازه‌ ناتوانند. انقلاب ایران در ذات خود انقلابی بود علیه ستم شاهنشاهی، اما خیلی سریع به انقلابی علیه مدرنیته‌ تحول یافت،  ابتدا انقلابی بود معطوف به‌ آینده، اما به بزرگ ترین انقلاب گذشته علیه آینده در  طول تاریخ تبدیل شد.  مسئله‌ اینست که امروزه‌ مسئله‌ی مدرنیته‌ و نیروهایش درایران در کجا قرار دارند، آیا بعد از سی سال معادلات وارونه‌ نشده‌اند،بدین معنی که‌ آیا  از انقلاب توده‌ای سنتگرا  پا به  مرحله ی  انقلاب توده‌ای مدرن گذاشته‌ایم؟ اگرچه امروز افق های  تغییراتی بنیادین در ایران قابل رویت است، اما به سختی می توان گفت که جامعه ی ایرانی تصمیم به‌ آغاز مرحله ای دارد که در آن دیگر مدرنیته و سنت در تقابلی رادیکال و ریشه‌ای و جنگی کورکورانه نباشند.
امروز جامعه ی ایرانی در جستجوی هویتی دیگر است اما شبح اعصار پیشین  هم چنان در تعقیب وی هستند،  هیچ کشوری چون ایران به عرصه ی تقابل گذشته و آینده تبدیل نشده است، به ندرت اتفاق می افتد که جنگ میان  گذشته و آینده چنین ظاهر ایدئولوژیکی به خود گرفته باشد. جنگ میان سنت و مدرنیته  به طور کلی در شرق  و به طور اخص در ایران ،تضادی ایدئولوژیک است، برعکس بسیاری از کشورهای دنیا،چنان که‌ پیداست، در ایران سنت و مدرنیته نخواهند توانست در یک همزیستی مسالمت آمیز و‌ توافقی بر سر تقسیم حوزه‌ها برسند.  جامعه ی ایرانی ،چنان که‌ دیده‌ایم،جامعه‌ای است که‌ هم می تواند نخبه ی سنت گرای فعال تولید کند و هم  نخبگان روشنگر فعال... امروزه‌، لحظه‌ به‌ لحظه،‌جنگ آخرالزمانی و تقابل نهایی ، بنیادین ، معوق و دیرپای میان سنت و مدرنیته در ایران، به زمان موعود خود  نزدیک و نزدیک تر می شود. عقلانیت فروبسته ی نخبگان سنت گرا با گذشت هر چه بیشتر زمان این تضاد را به بن بست غایی می کشاند ،این امر اشتباهی بزرگ و همزمان قابل پیش بینی است. گذشته نمی تواند تا ابد بر آینده مسلط شود،  سران انقلاب  اسلامی ایران نتوانستند  از این فرصت تاریخی نادر برای آشتی سنت و مدرنیته، دین و آزادی استقاده کنند، شکست تلاش های خاتمی از این منظر،  تاریخ ایران را با بن بستی عظیم مواجه کرد.  به‌ موازات  شکست جناح اصلاح طلب، جناح آرمانگرای محافظه کاران نیز دچار ریزش شد. محافظه کاران سنتی  ایران در دو مرحله  به جنگ علیه مدرنیته، چهره ای ایدئولوژیک بخشیدند، یک بار زمانی که انقلاب ایران را به انقلابی  سنتی استحاله‌دادند ،و دیگر بار،امروزه‌ که حاضر نیستند تن به هیچ گونه تغییرات بنیادینی که فرایند  مدرنیزاسیون در جامعه‌و نظام، به وجود می آورند، بدهند. اما واضح است که رویای محافظه کاران سنتی  برای بیرون راندن  همیشگی  مدرنیته‌ از ایران، شکست خورده است.همان طور که رویای شاه، برای خلع  سنتگرایان  از قدرت سیاسی شان متحقق نشد. ایران برای رسیدن به‌  تعادل نیازمند شوکی رادیکال است، شوک و تکانی که این آموزه را به یاد روشنفکران و سیاسیون آورد که نه می توان سنتگرایی را از نقشه ی عقلانیت و نگاه ایرانی  زدود، و نه می توان مدرنیته‌ را به‌ مدرنیزاسیون در حوزه‌ی دولت محدود کرد. 
 بسیاری از جوامع  به خون های زیادی  برای فهم حقایقی ساده نیاز دارند، ما در عراق و در کوردستان نمونه های خوبی هستیم بر این مدعا ... به امید آن که ایرانی ها از ما هشیارتر باشند. اما  سلسله‌ اعدام های کنونی  فعالین سیاسی اپوزیسیون و به ویژه کوردهای ایران ، نشانه ی بزرگی است برای این امر که تاریک نگه داشتن ایران نمی تواند ادامه داشته باشد.
امروز در ایران نیروی عظیمی به پا خاسته است، نیرویی که در دوره های گذشته نتوانسته است هویت سیاسی خود را بیابد،  امروزه‌ سرکوب های نظام،  هویت،خاطره‌ و نمادهای نوینی به این نیرو می دهد... هرجا که طناب دار زیاد شد، انسان زودتر بیدار می شود.  امروز در ایران  چیزی در حال تولد است  که بسیار متفات است با گذشته، نسلی که در گذشته نبود،  نسلی که برای فهم خویش تنها به خود معطوف است.. مرجع متعالیش  نه‌هیچ امامی ، بلکه تنها  خودش و هم نسلان اش است... در هر سرزمینی هم نسلی ظهور یافت که خود بخواهد خود بودن خود را تعیین نماید... خود بخواهد هویت خود را برسازد... روشنگری  همانجاست.. درود بر آنانی که تاریخ ویژه‌ی خود را رقم می زنند و خود تعیین می‌کنند که چه هستند و می خواهند چه باشند.

 بختیار علی
20/1/2010
منبع: http://www.bachtyar-ali.com/weeklyarticle.php
درباره ی نویسنده: بختیار علی یکی از نویسندگان و روشنفکران کوردستان عراق است که در سلیماینه به دنیا آمده و تحصیلات ابتدایی تا دیپلم را در همان شهر به پایان می رساند. اوایل دهه ی 80 میلادی وارد دانشگاه می شود و در دانشکده ی جیولوژی مشغول له تحصیل بود که در تظاهرات های دانشجویی زخمی می شود و پس از آن دانشگاه را رها کرده و  فعالیت های خود را به حوزه ی ادبیات و کار فکری متمرکز می نماید. بعد از مدتی هم زمان با قیام اولیه ی کوردها معروف به انتفاضه ی اول در 1991 با گروهی از نویسندگان و روشنفکران فصل نامه ی«آزادی» را منتشر می کنند که بعد ها 5 شماره ی دیگر از آن منتشر می شود. با آغاز جنگ های داخلی، کوردستان را ترک کرده و بعد از 9 ماه اقامت به آلمان می رود و تا سال 1999در فرانکفورت آلمان زندگی می کند وبیشترین وقت خود را صرف مطالعه ی آثار فلسفی می نماید و همراه با تنی چند از دوستان روشنفکر و نویسنده ی کورد دیگر بنیان گذار فصل نامه ی می شوند به نام«ره هند»( بعد). این فصل نامه تاثیر به سزایی در تولید گفتمان فکری نوین میان نسل جدید روشنفکران و نویسندگان کورد می گذارد که بیشتر مقالات اش مربوط به اندیشه ی فلسفه ی مدرن معاصر  غرب و بازخوانی وضعیت اجتماعی فرهنگی و سیاسی کوردستان از منظر چنین اندیشه هایی است. که جدای از مقالات مجله ی ره هند می توان به آثاری چون ،« پاسخ در عصر گم شدن پرسش»، مجموعه ی 13 مصاحبه ، «ایمان و مبارزان اش» بازخوانی ریشه های بنیادگرایی اسلامی و نمودهای آن در گفتمان روشنفکری کوردی، «خواننده کشنده» و « سیب سوم» که حاوی مجموعه مقالاتی از نویسنده است، نام برد.
بختیار علی نویسنده ای توانا در حوزه ی ادبیات نیز هست و تا کنون رمان های « مرگ دومین یکی یک دونه»، « غروب پروانه» ( ترجمه شده از سوی نگارنده و آماده ی چاپ)، « آخرین انار دنیا» (ترجمه شده به فارسی  توسط آرش سنجای و چندین زبان دیگر از جمله انگلیسی و آلمانی)، « شهر موزیسین های سفید»، « غزل نویس و باغ های خیال» هم چنین مجموعه شعرهایی چون« گناه و کارناوال»، « بوهیمی و ستاره ها» ، « تا ماتم گل ...تا خون فرشته» و « مجموعه اشعار» وی نیز نام برد.

» ادامه مطلب

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

در ستایش دیگری /به ندا آقا سلطان و‌ آزادیخواهان ایران






ریبوار سیویلی    
ترجمه‌ی: شهاب الدین شیخی
منتشر شده در: رادیو زمانه



گاه،فشار فرهنگ بسته،‌ سبب گونه‌ای چنان افراطی از «عشق به خود1» و مدح خود می شود، انگار بیرون از این خود، هیچ هستی و ساحت دیگری که‌ شایسته‌ ی ستایش باشد، موجود و ممکن نیست. آیا این تاکید بیش از حد، حاصل خودپرستی است یا اشتباهی فکری؟ جوابی قطعی به‌ این پرسش دشوار است، چون ساحت «خود» در فرهنگ هایی چون فرهنگ های ما، در گذر زمان و به‌ موازات تاریخ به‌ کرات و چنان مورد تعرض و بی حرمتی قرار گرفته‌، که‌ اگر شخص تمامی حیاتش را نیز صرف ستایش خود کند،  بازسازی این «خود» ِ تخریب شده ممکن نخواهد بود. اما علیرغم این توجیهات، لازم است این ستایش و عشق به‌ «خود» مانع عشق به‌ «دیگری» نگردد و سبب فراموشی این نکته‌ی بنیادین نشود که‌ بخشی از ستایش خود، از گذر ستایش دیگری متحقق خواهد شد. خود بدون دیگری، زندگی "من" بدون وجود دیگری و تاثیرات انسانی او بر هستی انسانی من، حیاتی محدود و ناقص خواهد بود، و چون از این منظر بنگریم،تجربه‌های خصوصی آزاردهنده‌مان با دیگری را، معیار قضاوت درباره‌ی دیگری قرار نخواهیم داد.
تقلیل دیگری، به‌ تجربه های  ناخوشایندمان با و(از) وی، به‌ نمونه‌های نژادپرستانه‌ و مغرورش، در قامت سرباز بدعنق‌ سر ِمرز و درهیئت استاد سختگیر کلاس درس ،به ایدئولوگی کور فکر و در شمایل‌ شاعر و متفکری که‌ «ما»ی نزدیک خویش را نمی بینند اما برای لاهوت و دوردست ها ترانه‌ سرمی دهد، ودرکل تقلیل دیگری به‌ نمونه‌هایی که می توانیم آن ها را استناد ظلم ها و بی عدالتی هایی که در حق ما روا داشته، قرار دهیم، ،   هویت بخشیی ناقص و ناعادلانه از دیگری‌ خواهد بود.
دیگری به‌ مثابه‌ی وجودی «یگانه- بی همتا» و «اصیل» قابل طرح است، نه‌ به‌ مثابه‌ و در چارچوب رفتار و گفتار و مواضعش در قبال ما. حسب گزاره‌ای لویناسی، ما به‌ گونه‌ای نامحدود و در اوج تنهایی مان نیز در مقابل دیگری مسئولیم، حتی اگر دیگری چنین امری را نخواهد و اهمیتی برای کار ما قائل نباشد. از این منظر نیز می توانیم مبنایی عقلانی و اخلاقی برای ستایش مان از دیگری صورتبندی کرده‌ و به‌ همان میزان نیز از خاطرات و تاریخ دردناک مان با دیگری که‌ بارها فریاد جان خراش مارا برآورده، خاطراتی که‌ سبب حیرت مان در توانایی آدمی در فراموشی و بی تفاوتی شده‌اند،بکاهیم.
بر این اساس نیز، با نفی این بُعد روانشناختی نگریستن به‌ دیگری، لازم است فراسوی تجارب دردناکمان با اشخاص معین، دیگری را چون ساحتی متوسع  و الوهیتی بینهایت، آینه‌ی انعکاس خویش بنگریم و حوزه‌ی هستی انسانی مان را دربرابر  تجربه های تلخ مان از دیگری، به تاراج ندهیم.
دیگری، فراتر از هرکدام از تجربه ها‌ی ویژه‌ ی ما، فراتر از هر گونه‌ ادعایش مبنی بر سروری فرهنگی، و هرگونه غروری که‌ از اعتقاد به‌ اقتدار تمدنیش نشات می گیرد، وجودی زیبا، یگانه‌  و قابل ستایش دارد، که‌ نمی توان آن را فرامو‌ش کرد و بدون نگاهی احترام آمیز از کنار وی گذشت . اگر چه‌ زندگی در جامعه‌ای مملو از تنفر و خشونت و حضور روزمره‌ی این خشونت در زندگی هامان ، که توسط دیگری بر ما تحمیل شده، می تواند این ساحت گشوده‌ی دیگری را از یادمان ببرد. اما زمانی که‌ دیگری خود در موقعیت انسانی در جدال با ستم و سرکوب و دیکتاتوری قرار می گیرد و دیده می شود،  هنگامی که‌ با مبارزه‌اش برای آزادی و رهایی، الگوهای مثالی آزادیخواهی درون روح و وجدان ما را خطاب قرار می دهد، در لمحه‌ای که‌ دیگری با مبارزه‌اش مرزهای نژادی، دینی و ملی خود را درنوردیده‌ و به‌ تجسم ابرانسان بدل می شود چهره‌ای متفاوت از چهره‌ی دیگری  در تجارب ما نقش می بندد، ما نیز پیشداوری هایی را که‌ حاصل تجارب خویش و همنوعان مان با اوست، فراموش خواهیم کرد و با او یگانه‌ می شویم.
بدین گونه‌،دیگری با تبدیل خویش به‌ نمونه‌ی مثالی ِانسانی که‌ به‌ کمتر از آزادی رضایت نمی دهد، به‌ من کمک می کند که‌ صرف تاریخ و تجارب دردناک و پس‌ زمینه‌ی روانی خویش و غرور او نسبت به‌ خود و مردمم را معیار داوری قرار نداده‌ و از پیش داوری هایم برحذر باشم - مادامی که‌ دیگری می تواند به‌ نام آزادی و انسانیت،تا حد قربانی شدن،  بر بخشندگی خود پای بفشارد.
در چنین حالتی، دیگری، لحظه‌ایست که‌ خودپرستی من را گوشزد کرده‌ و کلیتی را که‌ من تحت نام خود صورت بندی کرده‌ام می گشاید. کلیتی که‌ "خود" بدان افتخار کرده‌ و فکر می کند هویت حقیقی خویش را بر آن استوار گردانیده‌، در مقابل وجود بی انتهای دیگری، به‌دیوارهای زندانی می ماند که‌ خودپرستی و خودخواهی به‌ دور "خود" کشیده‌اند. ضروری است «خود» این خلا را با عشق به‌ دیگری پر کند تا بتواند به‌ درک گشودگی رسیده‌ و به ‌واسطه‌ی حضور دیگری زندگی و هستی به‌ روی وی گشوده‌ شود.


دیگری بهره ای، دارایی ای، غنا، زیبایی، شکوه و امکانی است تا بتوانیم به‌ واسطه‌ی او بر مرزهای خودپرستی خویش غالب شده‌ و جامه‌ای را که‌ بدل به‌ حائل میان "ما" و " او" می شود از تن به در آوریم. با وامگیری اصطلاحات آگوستین قدیس می توانیم بگوییم که‌ شناخت دیگری کم از تلاش برای شناخت ساحت مقدس و بی مرز و منتهای یزدان ندارد. بر حسب همین رابطه‌ی میان رفعت خداوند و والایی دیگری است که‌ هیچ گاه تجربه‌ی خاص روزمره‌مان در زندگی اجتماعی نمی تواند معیاری درست برای داوری درباره‌ی دیگری به‌ مثابه ی وجودی یگانه و بی همتا که در حال نمایش موضع خویش است، باشد
هنگامی که از این منظر به  تجارب من از  دیگری می نگرم، به عنوان مثال به داستان بازگرداندن جوانی حلبچه‌ای  از سوی خانواده‌ای ایرانی بعد از دو دهه به خانواده اش‌، احساس گشوده و گسترده شدن مرزهای انسانیتم  در من بارور تر می شود، یادرتجربه ای دور تر، گشودن آغوش ملت های ایرانی به‌ روی مردمم در زمان کوچ اجباری بزرگ کردها از فاجعه‌ی نسل كشی انفال ؛که با این کارشان صحنه ای از تاریخ را تصویر نمودند؛که نشان از بخشایشی است که‌ تنها در توانایی تمدن های راستین است، توانایی که‌ سرکوبهای کنونی درصدد به‌ چالش کشیدن و به‌ محاق بردن آن و مجبور کردن این مردم به‌ محدود ساختن خویش به‌ مرزی ایدئولوژیک هستند.
جانباختگان کنونی راه آزادی، که‌ ندا نام یکی ا زآن هاست ،که‌ شاید زمانی کودکی بازمانده‌ از انفال را به‌ آغوش کشیده‌ یا در میان گروه های انساندوست در مرزی به‌ یاری مردمم آمده‌ و شاید بعدها نیز در بم به‌ یاد دخترکی  یاسمنی کاشته‌ باشد و اکنون در اوج بخشایش در سینه‌ی خیابان سخت و تلخ و در غیاب خداوند جان می بخشند، نمونه‌ی متعالی دیگریند- در تقابل با فروبستگی و غفلت من - که‌ گر بخشندگی آن ها نباشد من توانایی انسانی خویش برای بخشایش را فراموش کرده‌ و وجودم در حبسی محدود میشود که‌ جز فراموشی و به‌هدر رفتن، جز تقلیل به‌ وجودی زیستی تقدیر دیگری نخواهد داشت. بر این اساس، دیگری شکافی است میان وجود فیزیکی من - که‌ تفاوتی با وجود فیزیکی دیگر تعینات ندارد- با هستی انسانی من به‌ مثابه‌ی هستیی متمایز و تکین و غیرمادی. شکوهی که‌ دیگری به‌ من می بخشد، به‌ من فرصتی برای مشارکت در وسعت و غنابخشی به‌ هستی انسانیم می دهد.
شهادت دیگری به‌ گاهی که‌ خون سرخش به‌ آسمان رو می کند و هیچ فریادرسی نیست، برای من تاکیدی بود بر این فهم که‌ جز بیداری وجدان انسانی و هم صدایی بیناانسانی مان، علیرغم تفاوت دین و فرهنگ و تاریخ مان، هیچ منجی دیگری نیست. ما زنده هایی تنهاهستیم، تنها چون شهیدانی هم چون « ندا» ی عزیز، به‌ گاهی که‌ تنها میمیرند و ما را با چشمانی خیس و وجدانی معذب تنها می گذارند. فردایی نیز که‌ مردمان ایران از ستم دیکتاتورها رها شوند، ما باز هم می گرییم،اما این بار از  شوق پیروزی و رهایی . و باید به یاد بیاوریم که« ندا» نیز در این پیروزی و رهایی سهیم است. او « دیگری» ای بود که راه آزادی را نشان مان داد، چرا که‌ دیگری نمی تواند بخشنده‌ نباشد.
ای شهید ! آخرین نفس های ات را می ستایم، بدون پرسش از ملیت و نژاد و تبارت، بدون آن که خاطره ها‌ی تلخ ملتم را به یاد تو بیاورم. آن زمان  که‌  به‌ دست همان جلادانی شهید شدند که تو امروز به دست آن ها به‌ مسلخ میروی، چون تو نیز با تاکید بر انسانیت و آزادی، من هستی و من نیز تو در مقابل همان جلاد.


هه‌وڵیر(اربیل)
28/12/2009


درباره‌ی نویسنده: ریبوار سیویلی، نویسنده‌ی کرد، تحصیل‌کرده‌ی فلسفه‌ در اروپا و اکنون مسوول دپارتمان فلسفه‌ در دانشگاه صلاح‌الدین اربیل است. سیویلی بیش‌تر کار نظری خویش را به‌ متفکران و مضامین حاشیه‌ای جهان مدرن اختصاص داده‌ است؛ از والتر بنیامین و ادبیات اقلیت گرفته تا مضامینی چون زندگی روزمره‌. از سیویلی به‌ زبان کردی آثاری چون «سوفسطائیان: در ستایش فلسفه‌ی اقلیت» ،«انسان چون بخشنده» ،«ترس از فلسفه» ،«پدیدارشناسی تبعید» در زمینه‌ی فلسفه‌، و آثاری در زمینه‌ی ادبیات و نقد ادبی منتشر شده‌ است.



پانوشت‌ها:


۱. Self Love یا عشق به خود. در این‌جا متفاوت است با نارسیسیم، برای همین از واژه‌ی معروف و آشنای خودشیقتگی استفاده نشده است.


» ادامه مطلب

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

هیچ کس حق ندارد از کسی که من دوستش دارم بهتر باشد

1-از همان زمان ورود آقای موسوی به انتخابات،  فارغ از این که به دلیل این که ایشان هرگز اصلاح طلب نبوده و هیچ سابقه ی اصلاح طلبانه ای ندارد و در واقع تا روز ورود به انتخابات هیچ برنامه ای برای رییس جمهور شدن ندارد، منتقد معرفی ایشان به عنوان کاندیدای اصلاح طلبانه بودم. اما بعد از راه افتادن موج سبز و .. چندیدن یادداشت هم در مورد آن شیفتگی و آن موج پوپولیستی که دامن و کت و شلوار بسیاری از روشنفکران یا حداقل مدعیان روشنفکری را نیز گرفته بود نوشتم.  آن موقع ها هشدار می دادم که چنین شیفتگی که رگه های زیادی از «فیتیشیسم» و «اسلویسیم" در آن دیده می شود، پوپولیستی است که در صورت پیروزی سیاسی جاده صاف کن فاشیسم خواهد شد.
2- هم آن موقع هم بعد از انتخابات و حوداث بعد از آن  یک اصل لایتغیر مثل ورد مقدس وجود داشته است که «در این شرایط نباید با نقد سران جنبش سبز باعث تقویت جبهه ی مقابل شد» و البته این وضعیت تنها منظور میر حسین موسوی است.
3- من از نقد شجاعانه و تا حدی درست خانم شادی صدر(برخی جاهای نقدشان را در مطلب بعد ی به نقد خواهم نشست) از بیانیه ی کروبی خوشحال ام.اماسوای این اینکه انتظار داشتن از یک روحانی  برای به کار نبردن  اصطلاحات و ترم های مشخص حوزه ی تحصیلی و اعتقادی اش تا چه اندازه می تواند مبتنی بر حقوق بشر باشد بماند. این که توجه نکنیم به این که آن کلمه و آن جمله در مقابل درخواست توبه ی حاکمان و در دفاع از مردم گفته شده که«اگر قرار بر توبه باشد این  شمایید باید توبه کنید» و این که نقد بخشیدن را بکنیم بماند برای فرصتی دیگر.
4-  اما نکته ی جالب  آن است مثل اینکه عشق بیش از حد به میر حسین ظاهرا نه تنها یک بار منجر به این شد که یکی دیگر از عزیزان فمنیست، درحالی که هنوز میر حسین اصلا بیانیه و برنامه ای ارائه نداده بود ؛ مدعی شد که روح برنامه های میر حسین با سکولاریسم هماهنگ تر است، اما ظاهرا این عشق و شیفتگی شبیه به علاقه ی شخصی می شود  و کار به جایی می رسد که چون عاشقان رند و نظر باز و  غیرتی  تا بدان حد پیش می رود که به کینه از هر کسی که ممکن است گاهی کمی بهتر از میر حسین در چشم مردم پیدا شود، منجر می شود. در این صورت باید بیاییم و ثابت کنیم که نه خیر  این گونه نیست و هیچ کس نمی تواند  و حق ندارد بهتر از کسی باشد که من دوستش می دارم.این گونه می توانیم چیزهایی در مورد کروبی بگوییم که صد برابر این حرفها در بیانیه های موسوی  وجود دارد.  می توانیم دست روی  نکات و تقاطی از گفته های کسی بیاندازیم  که بسیار شدیدترو محکم تر در گفته ها و بیانیه های کسی که دوستش می دارم حضور دارد و گفته شده است. برای این کار مقاله در نقد «بخشش» می نویسیم.
در این شرایط  دیگر کار نداریم که میر حسین محبوب  ما؛ هیچ حرفی از آن مادران داغدار نزد که پسران شان و دختران شان تنها آمده بودند بگویند «رای ما کجاست» و میر حسین محبوب  شمایی که منتقد کروبی شده اید، حتا از قضیه رای و انتخابات به کلی گذشت و این کروبی است که در جای جای بیانیه اش تکرار می کند که این همه بحران به خاطر تقلب در رای مردم  پیش آمده است. در این شرایط انتقاد کردن به کروبی که رسما ترورنافرجام شده است،  آسیب به جنبش سبز نیست .اما نقد میر حسین تقویت جناح سرکوب و آب به آسیاب دشمن ریختن است. در این شرایط نقد از کروبی در سایت ها منتشر می شود. ما منقدان موسوی به همه چیز متهم می شوند جز روحیه ی نقد و روشنگری... 


5- من احترام ویژه ای برای نوشته ها و فعالیت ها و شخص شادی صدر عزیز قایلم تنها سوالم از شخص ایشان این است چرا این نقدها را در مورد موسوی ننوشتید در حالی که مواردی که شما مورد نقد قرار داده اید صدبرابر آن در بیانیه های موسوی دیده می شود. اصلا همین که موسوی در بند اول  به قول خودتان حتا به آن هم اشاره ای نکرد ایا همین عدم اشاره قابل نقد نبود؟ نکند می ترسیدید نقد میرحسین به شهرت و محبوبیت اجتماعی تان لطمه ای وارد کند؟ گمان نمی کنم اما جای سوال باقی است. اما سوالم را از بقیه منتشر کنندگان و لینک دهنگان  و تحشیه نویسان مقاله ی خانم صدر می پرسم. آیا کروبی یکی از رهبران منتقد و معترض جنبش  سبز نیست. آیا اگر میرحسین ادعا کرده است که حاضر است جان اش را تقدیم کند  کروبی رسما و عملا تا پای جان پیش نرفته است مگر تیراندازی به خودرویی که کروبی سرنشین آن است رسما به معنای خطر جانی نیست. چگونه است کروبی چنین بی رحمانه و غیر علمی و .. نقد می شود و نقد از وی منتشر می شود اما ..
6- حال این نوشته ی من نیز ممکن است است به تفرقه افکنی و اختلاف و قضیه ی تکراری جدا کردن و فاصله انداختن بین سران جنبش متهم شود. ولی نقد یک جانبه ی  کروبی و انتشار یک جانبه ی نقد از کروبی و عدم انتشار نقد از موسوی تفرقه و کمک به روزنامه کیهان و جوان و  اختلاف اکنی و جدا کردن  سران جنبش از هم نیست؟  راستی انتشار و تبلغ برای این گونه نوشته ها چی؟
» ادامه مطلب

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

روزنامه نگاری یا مدیحه سرایی سیاسی؟


من مریضم و سخت سرفه می کنم. این یعنی بیمارم. بیمار بودن خود به خود این حس را به آدم می دهد که اعتماد به نفس بالایی نداشته باشد و احساس کند که اکثر احساسات اش بیمار گونه است و به همین منوال افکارش نیز احتمالا بیمار گونه است. اما با این همه من آدمی هستم که همیشه خودم را زندگی کرده ام و نوشته هایم  عین زندگی کردن خودم بوده است، حالا هم هرچه هست می نویسم. حال تو هم خواننده ی عزیز! می خواهی این حرف ها را بر بیمارگونگی من بگذار یا نگرانی عمیق من.
اول و بیش از هر چیزی نگران این بت سازی جدیدم. بتی که داریم از سران شناخته شده ی جنبش در حال تجربه ی خویش می سازیم. امروز13 دی ماه از صبح که با سرفه های شدید سینه ویران کن بیدار شده ام، به یادداشت چندروز پیشم و نقدی که بر بیانیه جناب موسوی نوشتم فکر می کنم. من مثل بقیه بر این باور نیستم که هر چه من نوشته ام حتما درست است و بقیه 100درصد اشتباه می کنند.اما به این فکر می کردم که چگونه در طول 6 ماه گذشته موسوی هرچیزی که گفته و هر چیزی که نوشته است، هر جایی که رفته و هر جایی که نرفته است. از خانه بیرون آمده و از خانه بیرون نیامده است.هم چنان تقدیس شده است. هم چنان مدیحه ها در مدحش  و قصیده ها در وصفش سروده اند. من شک ندارم و بی گمانم در این که سال هاست میان سیاستمداران این مرز بوم، شاهد تولد چنین سیاست مداری نبوده ام . من نیز بر این باورم که موسوی بسیار فراتر از آن چه که تصورش را می کردیم در قامت یک سیاست مدار و حتا اگر خودش نخواهد یک رهبر، ظاهر شده است.
اما و اما!  من نمی توانم باور کنم. که یک انسان در حدود 6 ماه مبارزه ی روزانه ی سیاسی، در حادترین شرایط مبارزه، در بی شکل ترین و در عین حال منسجم ترین وضعیت سیاسی یک مبارزه ی تاریخی، حتا یک بار، یکی از حرف های اش ، یکی از نوشته های اش، یکی از حرکت های اش یا یکی از عدم تحرک های اش و یا بیانیه دادن اش و بیانیه ندادن اش،  هر آن چه در تمامی این 6 ماه میر حسین موسوی زندگی کرده است. چونان یک شیخ طریقت، چون یک پیشوای دینی، چون یک اسطوره ، از نوع اسطوره های"خدا-انسان" به به دیده است و چه چه شنیده است. مگر می شود یک انسان حتا یک اشتباه که هیچ،  یک حرکت قابل نقد نداشته باشد؟  مو لای درز هیچ کدام از سخنان اش نمی رود. هر چه می گوید می گویند« در واقع فرمایش جناب مهندس موسوی...»..یک جوری می گویند جناب مهندس موسوی که من مدت هاست شک کرده ام که کلا به احتمال زیاد «لقب «جناب مهندس» احتمالا لقب بزرگترین متفکران و سیاست مداران و اندیشه ورزان عالم سیاست بوده است و حتمالا مابقی فیلسوفان و اندیشمندان و رهبران سیاسی، بدون شک پیش از هر چیزی« جناب مهندس» بوده اند.  اصلا در همان لفظ «مهندس موسوی» یک ابهتی نهفته است که زمانی در «پیر جماران» و امثالهم نهفته نبود.
آری من می گویم  و خجالت  هم نمی کشم که جز اولین منتقدین حضور میر حسین موسوی در انتخابات بودم و بر این باور بودم که ایشان هرگز اصلح طلب نبود. اما بعد از جریان انتخابات و اتفاق های بعد از آن شاهد رشد لحظه به لحظه ی ایشان بودم. آن موقع بدون خجالت کشیدن از تغییر رویه ام در وصف اوصاف خوبش نوشتم و همراهی اش کردم و همراهان اش را نیز ستودم. اما هنوز هم بر این باورم اگر حاکمیت چنان میر حسین موسوی را بازی نمی داد و ابتدا اورا به صحنه نمی اورد برای به صحنه آوردن مردم در انتخابات و بعد هم زدن زیر همه ی قول و قرارها  از  او سوء استفده نکرده بود. طوری که میر حسین در اولین اظهار نظر بعد از انتخاباتش گفت: « تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد» و البته ایشان هم قول داد خیلی از مسایل پشت صحنه را بگوید که مثل همه ی سیاست مدران هرگز نگفت. آری مو سوی هم همان موقع بیشتر از هر کسی فهمید و متوجه شد که بازی اش داده اندو فهمید که حاکمیت جمهری اسلامی که وی 20 سال بود رهای اش کرده بود و تنها حقوق کارمندی مصلحت نظام و شورای عالی انقلاب فرهنگی اش را می خورد و به مهندسی و نقاشی اش مشغول بود، چنان برگشته که می تواند موسوی را نیز به عنوان یک بازیچه به صحنه بیاورد و با وی صحنه انتخابات بگرداند و روز انتخابات هم که رسید،  حتا اس.ام.اس را از وی و همیاران و دوستداران اش قطع کند. جسارت، بزرگ واری و رشادت میرحسین این بود که مثل خیلی ها دندان مصلحت بر جگر حقیقت نخراشید و در خلوت نرفت. بلکه ماند و ایستاد و به اردوگاه مردم و هوادران و انتخاب کنندگان واقعی اش پیوست.
لازم بود مردم هم ماندن با او را برای اش معنی کنند و اگرچه حقیقتا دنبال خواسته ی زندگی خود به عنوان شهروندانی بودند،که احساس می کردند مدت هاست حقوق فرهنگی، اقتصادی، آزادی های مدنی و اجتماعی شان و در این برهه از زمان(انتخابات دهم) حداقل تاثیرگذاری سیاسی شان؛ یعنی «رای»شان از آن ها ستانده شده، به خیابان آمده بودند و شعار دادند« رای من کو؟» اما برای پایداری و  ماندگاری میرحسین در کنارشان،  فریاد بر آوردند « موسوی ..موسوی..رای منو پس بگیر..». بعد ها این شعار تا حد «موسوی پرچم ایران منو پس بگیر هم پیش رفت» زیرا که احساس کردند وقتی در خیابان ها و کوچه های وطن خودشان با آن ها چون غریبه ها رفتار می شود، از آن جا که خود ساکنان واقعی این سرزمین بودند و نمی توانستند خود را بیگانه بپندارند، احساس کردند که حاکمان بیگانه اند و  پرچمی که در دست آن هاست، به یغما رفته است.
باری گذشت و روزگار گذشت. 6 ماه گذشته است و حال از دو فقره به در نیست، عده ای مخالف بنیادین هستند، که نه  آن که مخالفت بنیادین با امری یا چیزی داشته باشند، بلکه «بنیادن و کلا و من حیث المجموع مخالفند» این گروه تحت هر شرایطی مخالفند و میرحسین و کروبی و  سروش و گنجی و غیر گنجی و کلا غیر از دار و دسته ی 100 نفره های خودشان را قبول ندارند و معمولا همه را نقد می کنند، حساب آن ها به کنار، اما دو دسته ی دیگر یا خاموشانند  شاهدان اند، و یا اگرچه شاید سودای دلسپردگی داشته اند اما به گمان ام راه به صواب نرفته اند و سرسپردگانی از جنس فراموشانند.
فراموششان شده است وظیفه ی آن ها نقد و روشنگری بوده و هست. فراموششان شده است کارشان دیدن آن چه است که دیگران نمی بینند. فراموش شان شده است که متحد کردن و فرمان اتحاد کار کاپیتان ها و ژنرال ها و فرماندهان است. فراموششان شده است که آنان را سودای حقیقت به نوشتن واداشته است، نه سودای پیروزی، نه سودای به قدرت نشستن و به قدرت نشاندن این و آن.
فراموششان شده است نوشتن تنها و تنها یک خط قرمز دارد و آن حقیقت است و نه مصلحت، نه خاک، نه آب نه سرزمین، نه قدرت، نه حاکمیت، نه نظام، نه حفظ و یا انهدام نظام، خاک و آب اگر می خواستی پاس دارنده باشی می رفتی پی سرلشکری و سرداری، مصلحت اگر می خواستی بیارایی می رفتی پی خسروانی بودن و خسروی کردن، تو را با دبیری و نوشتن چه کار، از چه و برای چه می خواهی در قامت یک  نویسنده و آن هم در قامت روزنامه نگار هم وزیر باشی و هم وکیل، هم سیاس  باشی و هم کیاس، هم پاسبان باشی و هم شاعر. هم مثل یک نظامی و ژنرال از پاسداری و خاک و سرزمین حرف بزنی هم مثل یک روشنفکر از انسان  حرف بزنی. یکی را انتخاب کن یا انسان را یا خاک را، یا شاهد را یا پرده نشین را.
آری من روی سخنم با دوستان  یا شاید اساتیدم در حوزه ی روزنامه نگاری است. درست است که شما 30 سال پیش یک کاری کرده اید که نتیجه اش چیز دیگری شده است. اما نمی شود چون یک بار شما راهی را به اشتباه رفته اید دیگر تا ابد نتیجه ی آن راه اشتباه باشد. تازه کی و کجا و چه کسی گفته است این راه همان راه است که شما رفته اید. این که شما ترس درونی خود را نمی توانید کنترل کنید دلیل نمی شود به بهانه ی آن چه از آن ترسیده اید حقیقت را به مسلخ مصلحت یک روزه و یک هفته ای ببرید. سخن تنها بر سر این چند روزه نیست. سوال دیگرم این است آیا گمان نمی کنید که آن چه باعث به بیراهه رفتن آن انقلاب مردمی به قول شما بود، نه اشتباه در روش و رفتارها بلکه اتفاقا در این بت سازی های افراطی بود، به یاد بیاورید پیشنویس قانون اساسی پیش نویس بسیار مناسبی بود، شاید بتوان گفت از سر همین امروز ما نیز تا حدی زیاد بود، اما آن چه باعث شد به چنین سرانجامی دچار شود همان پرستش شخصیت و مصلحت این که خوب فعلا امروز جای این حرف ها نیست، بود. این نوع اندیشه بود که به خود شهامت و جرات این  را نداد در مقابل تغییراتی که ممکن بود و معلو بود چنین نتایجی در برداشته باشد، ایستادگی کند.
از سوی دیگر من یک نکته دیگر نیز می بینم. بخش اعظمی از اشتباهاتی که انقلابیون و سیاسیون و روشنفکران 30 سال پیش مرتکب شدند ، در واقع اشتباهاتی بود بعد از پیروزی انقلاب و نه قبل از آن، شما چگونه اشتباهات بعد از پیروزی را به زمان حرکت یک جنبش تسری می دهید؟
از سوی دیگر با نسل خودم و دوستان از خود جوان ترم نیز می توان ام همین نکات را یادآوری نمایم. اگر قرار باشد ما همان کاری را در حوزه ی نقد  و روشنگری که لازمه ی انکار ناپذیر حرفه ای مان است،  به انجام نرسانیم و دقیقا چون همین گذشتگان عزیز در آن گذشته رفتار نماییم آیا سال های نه چندان دور خود را خواهیم بخشید؟
باز هم می گویم. من باورم نمی شود که این همه روزنامه نگار و نویسنده ی منتقد درون جنبش سبز ؛کاری به بیرونی اش ندارم؛ در طول شش ماه هیچ نقدی به رفتار و گفتار و کردار و پندار میرحسین موسوی نداشته باشد. پس کو؟ کجاست؟ چه شد؟ همان دوست فمینیست روزنامه نگار عزیزم هنگام مصاحبه با همسر عزیز میر حسین، هنگامی که حرف هایی از ایشان می شنود که اگر از فاطمه آلیا شنیده بود هزار و یک نقد آن چنانی به وی وارد می کرد، حتا یک تک سوال با دید جنسیتی و فمنیستی مطرح نمی کند، چرا چون اکنون هنگامه ی اتحاد است و ما باید مثل سامورایی ها باهم متحد باشیم و فقط متحد باشیم. متحد باشیم و سر در برف مصلحت فرو بریم مبادا که گزمگان به جان یکدیگرمان بیاندازند؟ مبادا که فلان کسک را خوش آید و بیسان کسک را ناخوش. چون هرچه بگوییم آب به آسیاب بیگانه  و دشمن ریخته ایم. چون فوری متهم می شویم به کیهانیسم و مصباحیسم و هر ایسم دیگری. چه فرقی می کند اگر برای روزنامه نگار «دوری از ایسم» فخر است و هنر است، دچار شدن به موسوییسم و کروبیسم و سبزیسم نیز به همان مقدار برای آبروی حرفه ای اش خطر است. اگر می بینید مردم هیچ وقت و در این شرایط هم یادشان نمی رود که میرحسین نخست وزیر سال های دهه ی شصت بوده است و کروبی رییس مجلس و گنجی پاسدار و حجاریان اطلاعاتی، اما در این شرایط لب فرو بسته اند، باشد که بدانیم همین مردم یادشان نمی رود که ما چگونه در مقابل یک «نام» که به انگار به قول لکان چون «نام پدر» بر هستی ما «حیثیت» یافته و ما را به محاق نمادین و زبان دیگری فرو برده که وحدت خویش را با ساحت و امر واقعی و حقیقی خود که بر ملا کردن حقیقت بود بیگانه ساخته.
می توان در حکم وظیفه ی شهروندی، به خیابان رفت و با مردم دوید و شعار سرداد و برای رهبر و محبوبان جنبش گلو پاره کرد حتا، اما بر می گردیم پشت میزمان و در موضع و جایگاه روزنامه نگار که قرار است بنویسیم. دیگر ما را به مجیزه گویی رهبران و حاکمان اپوزیسوین و انقلابیون و غیر انقلابیون نسبتی نیست. روزنامه نگار مدرن از دید من فیلسوف نیست، شخصیت آکادمیک نیست،دبیرکل و عضو و سمپات و هوادرا حزب وسرکرده نیست. ممکن است کسی استاد دانشگاه هم باشد، اما زمانی که در هیئات روزنامه نگاری اش می نشیند تنها پلی است بین تفکر و اندیشه به همراه حوداث روز و ترکیب و انتقال این دو به مردم  . سودای نهایی  و مخاطب اصلی روزنامه نگار مردم است. و وجه واقعی مردم و تنها نقطه ای که «مردم» شکل و هویت قابل تعریف در «امر سیاسی»  می یابد، همان «خیابان» است.
این نوع رفتارها و این شیفتگی ها که هر روز لقبی را و هر رزو عنوان نوینی را برای یک شخصیت سیاسی به کار ببریم و در هر صورت و هر شکل ممکن از رفتار و گفتار و کردار یک شخصیت سیاسی گیریم که امروز یکی از قابل احترام ترین شخصیت های سیاسی حال حاضر ما باشد راه ورسم روزنامه نگار نیست.
باری بر می گردم به آن بیانیه  و آن نقد من به بیانیه. من بر این بارو بودم و هستم که هرگونه حرف زدن و درخواست از این که «دولت باید این گونه باشد» یا «فلان کار را بکند»، از جمله  این که بگوییم «دولت باید پاسخ گو باشد» یا «فیلترینگ از سایت ها و پارازیت از ماهواره ها برداشته شود»، بدون هیچ شک وشبهه ای «مشروعیت» قایل شدن برای دولت است. من جسارت می دانم در خدمت همکارانم، دوستانم، اساتیدم این نکته را تکرار کنم که «غیر مشروع دانستن یک دولت» نه به خاطر اقدامات و رفتارهای اش است، بلکه مشروعیت یک دولت و یک کابینه منبعث از راه کار به قدرت رسیدن آن است. آن چه جنبش سبز را آغاز نمود باوری است مبنی بر این که؛ دولت کنونی با «تقلب در انتخابات» بر سر کار آمده و در منظر مخالفان و معترضان، از کاندیداهای محترم گرفته تا مردمی که به خیابان آمدند، «مشروعیت» ندارد و می بایست انتخاباتی دیگر انجام بگیرد. حال این نقطه ی شروع ماجرا است. این که دولت خوب است، خشن است، اقدمات سرکوب گرانه در پیش گرفته است، و پاسخ گو نیست، این دیگر مربوط به حوزه ی دگیری است به نام « حدود دموکراتیک بودن یا غیر دموکراتیک بودن» یک دولت.  بیایید فرض کنیم دولتی با تقلب در انتخابات( همانند برخی دولت های بلوک شرق) یا اصلا با کودتا( مثل دولت پرویز مشرف) بر سر کار آید و آن موقع سایت ها را فیلتر نکند، مطبوعات را آزاد بگذارد، اجازه ی فعالیت سیاسی برای احزاب قایل شود .. قص علی هذا. آیا باز هم این دولت مشروع است یا نه؟ حال بر عکس دولتی با انتخاباتی سالم بر سر کار آید اما به رفتارهای غیر انسانی و غیر دموکراتیک متوسل شود، آیا می توان گفت بنای دولت غیر مشروع بوده است یا می توان گفت دولت مشروع بوده اما  از نظر دموکراتیک  بی کفایت است. اصلا خود بحث بی کفایتی دولت یعنی «دولتی» را ما قایل هستیم که به بی کفایتی آن بیاندیشیم. آیا یک نظر و تنها یک نظر منتقد پذیرفته نبود؟ امکان  درج یک نظر مخالف که نه، بلکه نظری که از زاویه دیگری به ماجرا نگاه کرده بود وجود نداشت؟ نه وجود نداشت چون نباید از حضرت میر حسین انتقاد کرد. امری که میرحسین سر ماجرای تولدش شدیدا با آن مخالفت کرد و درخواست کرد به کیش شخصیت دچار نشویم.
من در همان یادداشتی که هیچ سایت و خبرنامه و وبلاگ مدعی اصلاح طلبی و  مدعی حمایت از جنبش سبز، برخلاف مطالب دیگرم،  حاضر نشد حتا به آن لینک بدهد،  گفتم که اقدام میر حسین سنجیده بوده است. نوشتم که باعث تلطیف فضا شده است و هنوز هم اقدام ایشان را اقدامی به تمامی غلط نمی دانم که هیچ، بلکه تاکتیکی مناسب می دانم. اما مجبور بودم که تکرار کنم دولت مشروع نیست. زیرا یا با حرف زدن از دولت یعنی روز اول ما دروغ گفته ایم که ادعای تقلب مطرح کرده ایم، اگر هم راست گفته ایم دولتی که با تقلب سر کار بیاید هیچ وقت به وجودش قایل نیستیم حتا اگر 2سال از حضورش بگذرد. اصلا همین که امروز 5 نفر از اصلاح طلبان شناخته شده نیز بیانیه ی تکمیلی می دهند نشانه ی چیست؟ دقیقا نشانه ی تایید حرف من در آن یادداشت است، که مبادا خواسته های جنبش سبز فراموش شود و رسما از ابطال انتخابت حرف زده اند.
این جاست که من از دوستان روزنامه نگارم گله می کنم. من هنوز نمی توانم حتا یکی ازشاگردان کسی چون آقای بهنود خود را بنامم، اگر اسم بهنود عزیز را می آورم به خاطر علاقه و احترام و باورم به روزنامه نگار بودن ایشان است. اما سوالم دیگر دوستان و همکاران و اساتیدم را نیز مخاطب قرار می دهد؛ که واقعا من نیز چون شما باشم؟ واقعا چنین شیفته ی کسی شوم که هر چه گفت و شنفت و رفت و نرفت و انجام دادو نداد من در مدح اش بنویسم؟ اگر راه روزنامه نگاری مستقل آن است که شما دارید به من نشان می دهید، بگویید تا من برگردم و شاعر باشم و دیگر ننویسم. من یکی از هزاران ام مگر نه؟

مطلب مرتبط:بیانیه ی هفدهم میرحسین؛ پرتاب به گذشته یا گامی به جلو؟


» ادامه مطلب

دوشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دیکتاتوری عدم خشونت!


منشر شده در: روز آنلاین

وقایع روز عاشورای محرم الحرام 1431 هجری قمری مصادف با ششم دی ماه 1388 خورشیدی، در نوع خود و در تاریخ 30 ساله ی مبارزات مردم ایران و به ویژه تا تاریخ 6 ماهه ی اخیر جنبش سبز چنان بی نظیر و سرشار از رویدادهای پیش بینی نشده بود که به تبع باعث واکنش های پیش بینی نشده هم بود.تجمعات و راه پیمایی های روز عاشورا چند ویژگی تازه نسبت به دیگر تجمعات داشت که من به سه مورد آن ها به اجمال اشاره ای می کنم آن گاه بر سر خشونت تاملی کوتاه می نمایم.
اولین ویژگی آن، خشونت بی حد و حصر و بی سابقه ی نیروهای انتظامی و نظامی و امنیتی و لباس شخصی علیه مردم بود. آن هم در روزی که در دین اسلام هرگونه خشونت و ضرب و جرح به ویژه ریختن «خون»حرام شرعی است. دومین ویژگی آن واکنش مقاومت مدارانه ی مردم برای بار اول و در گستره ای وسیع بود واکنشی که برای اولین بار خشونت اعمال شده را بر شهروندان پاسخی قابل تامل داد. سومین ویژگی اش تنوع و گسترگی این تجمعات در شهرهای مختلف ایران بود که در این روز راه پیمایی  تجمعات اعتراضی مردم، محدود به تهران نشد. متاسفانه چهارمین ویژگی اش تعدا زخمی ها و کشته هایی بود که هر روز آمارش در اعترافات سران نیروهای امنیتی و انتظامی نیز بالا می رود.
اما ظاهرا آن چه برای ناظران و فعالان سیاسی و روشنفکری درون جنبش ،بالاترین درجه ی اهمیت را داشته است، روی آوردن مردم به اقدامات مقابله جویانه و مقاومت مدار بوده که به تعبیر اکثر آن ها «روی آوردن به خشونت» تفسیر شده و از این رفتارهای مردم به عنوان خشونتی یاد شده است، که نمی بایست دامن جنبش سبز مردمی ایران را که با شعارها و برنامه هایی غیر خشونت آمیز آغاز شده بود بگیرد.تا جایی که برخی از دوستان عزیز چون آقای بهنود و آقای سحابی به شدت ابراز نگرانی و دلهره کردند.
ضمن این که من نیز نگرانی و دلهره ی این دوستان عزیز و نازنین را درک می کنم و با آن ها از منظر نگرانی همراهم اما، ابتدا و بیش و پیش از هرچیزی باید به عنوان یک شاهد عینی اعلام کنم، تحت هیچ شرایطی واکنش های مردمی در روز عاشورا نسبت به رفتار ویران کننده ی نیروهای امنیتی را، خشونت نمی نامم. خشونت اعمال رفتاری قهر آمیز از منظر و جایگاه قهریه و قدرت مداری است که توان اعمال اقتدار و اجرایی کردن عمل مذکور را نسبت به گروه یا فرد دیگر و مقابل اش را داشته باشد. هیچ کدام از رفتار های مردم از چنین منظری و از چنین خاست گاهی نبوده است بلکه تنها از منظر دفاعی ناگهانی و غریزی در برابر نوع رفتاری بود که مستقمیا به قصد نابودی و انهدام مردم از سوی نیروهای حکومتی انجام می گرفت. اگر مقداری سنگ پرانی صورت گرفته است به خاطر آن بود، آن ها از لحظه ی اول با ضربه های شدید و این بار با میله های  فلزی و باتوم هایی مجهز تر و با ضربه هایی که سمت و سو و هدف اصلی اش سر معترضین را نشانه می گرفت، رفتارشان را آغاز کردند. در چنین وضعیتی که مردم با حمله ی به شدت خشن  نیروها مواجه می شدند نا خود آگاه با سنگ پرانی باعث می شدند که توقفی در حمله ی این نیروها ایجاد کنند تا افراد مسن و زنان و دخترانی که قدرت و سرعت فرارشان به اندازه بقیه نبود، به ضربه های مرگ بار نیروهای سرکوب مواجه نشوند و فرصتی برای فرار بیابند. شاید سویه دیگر خشونت از دید این ناظران این بود که مردم معترض که در اعتراض به تیراندازی و کشتار مردم در پل حافظ تعدادی از موتورهای نیروهای انتظامی را به آتش کشیده اند. اما در همین رفتار هم باید دقت کنید که مردم راکبان این موتورها را ابتدا خلع سلاح کرده و آن گاه  همان مردم، به ویژه زنان،آن ها را در گوشه ای در آغوش گرفته اند، تا هیچ کس به آن ها کوچکترین آسیبی نرساند. به راستی اسم چنین رفتاری را هم می توان خشونت عمیقی نامید که باید از روی دادن آن احساس نگرانی و یا شکست نمود؟ سومین رفتاری که از سوی مردم سر زده اقدام به خلع سلاح کردن نیروهای امنیتی و انتظامی بوده است. که در همین رفتار هم اگر دیده ایم که چندین نفر اقدام به کتک زدن  این نیروها کرده اند تعداد بسیار بیشتری از همان مردم کتک خورده ی ضربه دیده با فریاد های «ولش کن... ولش کن»، اقدام به نجات آنان از دست افرادی کرده اند که نتوانسته اند در لحظه خشم خود را کنترل نمایند.
من قصد این را ندرام خشونت را نسبی جلوه دهم و با آن چه که تا این لحظه گفتم بگویم همین این مقدار خشونت اشکالی ندارد. آری رویای من نیز این است که همین چند مورد خشونت نیز روی ندهد. اما باید گفت که رفتار خشمگینانه  واکنشی است که در لحظه روی می دهد و همه هم شاهد بوده ایم که طول زمانی این رفتارها اصلا قابل اتکا به عنوان یک رفتار  برنامه ریزی شده نبوده است. بنابراین می توانیم امیدوار باشیم که جنبش هنوز که هنوز است به چنین نقطه ی شروعی نرسیده و باید کاری بکنیم که هرگز نرسد. زیرا عمیقا بر این باورم که نقطه قوت این جنبش چه در صحنه ی بین المللی و چه در مواجهه با حاکمیت همین عدم خشونت و رفتارهای مسالمت آمیز بوده است.
اما سوال اصلی من در این یادداشت این است که به راستی ما برای این که جنبشی بدون خشونت داشته باشیم چه کار کرده ایم؟
حقیقت غیر قابل انکار این است که ما مردمی هستیم با تاریخی چندهزار ساله از خشونت. دوران معاصر تاریخ ما نیز که مصادف بوده با حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی آن چنان از خشونت خالی نبوده ایم که امروزه بعد سی سال یک هو و ناگهان به مردمانی ضد خشونت تبدیل شویم. از یاد نبریم که در زمان انقلاب 1357 و بعد از پیروزی آن نیز شعار بسیاری از فعالان سیاسی و حتای اعضای احزابی که مدعی روشنفکری بودند،«اعدام باید گردد» بود. ما مردمی هستیم که بیش از 30 سال شاهد خشونت اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و به ویژه خشونت ناب قانونی بوده ایم. مردم ایران از فرهنگ بنیادین و ریشه ای هم چون مردم هند برخوردار نیستند. فرهنگ مردمان هند از باورهای مذهبی و فرهنگی که در آن سرزمین سابقه ای چندین هزار ساله دارد، برخوردارند.اگر در کشوری چون هند نهضتی گاندینیستی می تواند ظهور کند و پیروز شود، یک شبه و از راه رسیده نبوده است. اما به راستی ما با سرگذشتی چنین خشن و تربیت و جامعه پذیر شده گیی چنین خشونت بار، که 30 سال است خشونت می بینیم. سال ها است  شاهد، شلاق زدن، اعدام در ملاء عام، خشونت قانونی، تنبیه، مجازات های  آن چنانی، تحقیر و کتک خوردن و کتک زدن و به ویژه تبلیغ رسمی خشونت  هستیم. چه شد و چه گونه شد که یک باره گمان کردیم صرفا با گفتن این که « ما جنبش مان بدون خشونت است» و بدون هیچ اقدام و  تلاش روشنگرانه ای بر این باور بودیم، جنبشی خواهیم داشت عاری از هر گونه خشونتی؟ نه مگر امروزه و هر روز شاهد آمارهای بالای خشونت خانوادگی هستیم؟ چند درصد از این مردم 72میلیونی تجربه ی کتک خوردن از پدر برادر، معلم، سرباز، مامور ساده ی نگهبان یک شرکت و ...را نداریم؟ فرهنگ کلامی و گفتاری و نوشتاری ما ، جوک ها و لطیفه ها و داستان ها و فیلم ها و رمان های ما، تا چه حد عاری از خشونت است، که ما مردمانی باشیم عاری از خشونت.  روحیه ی مطلق گرایی و محکومیت همه و یک باره ی آن چیزی که ناگهان امروز به آن می رسیم، آیا خودش روحیه ای خشن و تک بعدی نیست؟ همین که تا به این خواسته رسیدیم که خشونت نکنیم به محض مشاهده ی کمترین واکنش خشونت آمیز از سوی جوانی که ضربه ی باتوم و غریو گلوله در گوش و مغزش پیچیده است، به جای همنوایی و دلنوایی با وی،  وی را عامل شکست خود و جنبش خود می نامیم؟ آیا همین رفتار رفتاری خشن نیست؟
 واقعیت آن  است که روشنفکران نویسندگان ما، به آن مقدار که بر ملا کننده خشونت های قانونی و غیر قانونی حکومت و جامعه در تمام این سال ها بودند، از این  نکته ی ساده غافل بودند ، که صرف برملا کردن خشونت ها تنها می تواند به برافروختن آتش خشم کمک  کند و می بایست  به ازای هر کدام از این افشاگری ها،  مطالب بسیار بیشتری در باره ی راه های برخوردهای غیر خشن با چنین رفتارها و فرهنگی منتشر می کردیم. شاید امروز جامعه ی روشنفکری ما قدر تلاش ها نوشتاری و روشنگرانه ی  رامین جهان بگلوی عزیز را بیشتر بداند. زیرا هم او بود که به تنهایی و یک تنه بیشترین تلاش روشنفکرانه و روشن گرانه را در جهت انتشار و ترویج افکار و نظریات تساهل و مدارا و ضد خشونت به خرج داد.
اکنون نیز به نظرم هنوز دیر نشده است. اگرچه برای ساختن فرهنگی کاملا عاری از خشونت راه دور و درازی داریم. اما به نظرم به جای توجیه دور از استدلال خشونت های صورت گرفته در همین مقدار کم و البته قابل توجیه از سویی و نیز به جای این که جنبش مان را شکست خورده بنامیم و دلهره به دل راه بدهیم، به تلاش وافر و بی حد و حصر برای روشنگری در راه فرهنگ عدم خشونت بپردازیم. خشونت اگرچه معمولا تابعی از شرایط زمان و مکان  محیط و به طور کلی زیست جهان مردمی است که در آن به سر می برند، اما لازم است یادآوری شود که با همه ی این ها ، خشونت خاستگاهی روانکاوانه نیز دارد. به باور فروید آدمی را دو غریزه ی اصلی است به نام غریزه ی زندگی(عشق-اروس) و غریزه ی مرگ( خشونت و تخریب). جنبش اجتماعی سیاسی نوین ایران جنبش زندگی  است و خواست های زندگی شهروندی روشن ترین خواسته ها آن است. بنابراین لازم است که به ترویج «زندگی» و عشق بپردازیم تا جایی که  برای سربازان و نیروهایی که مردم را مضروب می سازند نیز زندگی بخواهیم، و از خشونت بپرهیزیم. باید به یاد بیاورم که در راه پیمایی تشییع جنازه ی آیت الله منتظری شعاری از همین شعارهای خود جوش سر داده شد با این عنوان که « دیکتاتور بمونی.... محکمه رو ببینی». سر دادن چنین شعاری میان آن همه خشم، نشان از این دارد که این مردم ماندن و زندگی را برای دیکتاتور نیز می خواهد و نهایت انتقام اش محاکمه ی دیکتاتور هاست، نه مرگ آن ها.این جمله شاید تکراری و شعاری به نظر برسد اما این وظیفه ما است که آن ها به اردوی ما بپیونند نه ما به اردوگاه و پایگاه و خاست گاه آن ها.


» ادامه مطلب

شنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بیانیه ی هفدهم میرحسین؛ پرتاب به گذشته یا گامی به جلو؟









بیانیه هفدهم آقای میرحسین موسوی کاندیدای سابقا معترض انتخاباتی انتخابات ریاست جمهوی دهم جمهوری اسلامی  حاوی نکات بسیار مهمی بود که البته اصلی ترین نکته اش این است که دیگر باید بپذریم ظاهرا آقای میر حسین موسوی به نتیجه ی انتخابات و غیر قانونی بودن دولت معترض نیست. برای همین نوشتم کاندیدای سابقا معترض.
به نظر من بیانیه به دو بخش اصلی تقسیم شده است. بخش اولیه تا قبل از پیش نهادها، بیانیه ای با وقار سنگین و با نگاهی تحلیلی و انسان مدار و پشتوانه ای واقعی برای مردم معترض جامعه ی امروز ایران است.بیانیه ای که نشان پایدار از باور میر حسین موسوی به عدم خشونت جنبش مردمی و نهایت تلاش اش برای گریز از خشن شدن فضا است. نکته هایی که موسوی بیان کرده از جمله در مورد اقتصادی شدن فضای فعالیت های سپاه و به تبع آن سرکوب مردم که نتیجه ی وابستگی اقتصادی نیروهای نظامی می باشد. حتا متلک پرانی شیرینش در مورد این که ما آمریکایی نیستیم وبرای هیچ کس کارت تبریک نفرستاده ایم از نکات قابل اشاره است. موسوی حقیقتا نشان داده از بعد شصیتی از آن موسوی نخست وزیر دهه ی شصت که تقریبا شخصیتی خود اتکا و تا حد زیادی خشن بود به دولتمردی مهربان و انسان دوست و صلح طلب تبدیل شده است.
اما بخش دوم بیانیه که شامل پیشنهادات جناب میرحسین موسوی برای برون رفت از بحران کنونی است. به ناگاه شوکی عظیم را به خواننده وارد می کند. که حتا اگر بخواهیم بگوییم، موسوی از سیر و رند وقایع نترسیده که قطعا نترسیده، اگر بپذیریم موسوی اقدام به مصالحه  نکرده که ظاهرا اهلش نیست، اگر بپذیریم که موسوی پشت مردم را خالی نکرده است که از بخش اول همین بیانیه هم بر می آید که اهل این کار نیست، اگر بپذیریم موسوی هم چنان می خواهد به عنوان یکی از سران جنبش نوین مردمی ایران شناخته شود، بنابراین تنها می توان گفت که، آقای موسوی مرتکب اشتباهی شده است و این روحیه ی معصومیت رو نباید به آقای موسوی تزریق کنیم که هر کاری کرد در مدحش قصیده بسراییم. دلایل من برای اشتباهات این بیانیه این است:
 نخست:واقعیت قضیه آن است که سر و ته پیشنهادات آقای موسوی مبنی بر به رسمیت شناختن دولت فعلی آقای احمدی نژاد است. اگر به 5 پیشنهاد مطرح شده در این بیانیه نظری کوتاه و حتا نه عمقی بیافکنیم متوجه می شویم که 3بند از 5 پند پیشنهادی یا خطاب به دولت است یا اصولا اموری است که در حوزه ی اختیارات وزیران کابینه ی رییس دولت قرار دارد. از سوی دیگر بند اول پیشنهادی رسما «دولت» فعلی را به رسمیت شناخته و از این دولت درخواست دارد  که مسئولیت پذیر باشد.« 1- اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت های غیرمعمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است». در همین  دو سطری که از بند اول نقل کرده ام می بینید که سه بار «دولت» و شیوه ی رفتاری که ظاهرا باید از دید آقای موسوی در پیش بگیرد آمده است. این یعنی رسمیت بخشیدن به دولت کنونی که با ادعای قبلی و خواسته ی پیشین آقای میرحسین  موسوی  مبنی بر ابطال انتخابات و غیر قانونی بودن این دولت کاملا در تضاد است.
دوم؛ آن که همان طور که گفتم 3بند از 5 بند پیشنهادی آقای میرحسین مربوط به دو وزارت خانه ی کشور و ارشاد می شود. درخواست برای اجازه ی انتشار روزنامه های و عدم فیلترینگ سایت ها و کانال های ماهواره ای و .. همگی جزو اختیارات و حوزه ی نفوذ وزرات ارشاد  می باشد و  اجازه ی برگزاری آزاد تجمعات و ... نیز به به وزارت کشور. چگونه ما دولتی را قبول ندرایم و از وزارت خانه های اش انتقاد می کنیم؟ نمی توان وزارتی از یک کابینه را احصا نمود و در یک وضعیت تخیلی به آن پیشنهاداتی داد و هم زمان دولت مذکور و رییس این کابینه را پذیرفته نشده اعلام کرد.
سوم؛ بندهای دیگر پیشنهادات آقای موسوی نیز مربوط به مجلس شورای اسلامی و شورای نگهبانی می شود که در حمایت از دولتی  که دیگر معلوم نیست از دید آقای موسوی مشروع هست یانه، راهپیمایی به پا می کنند و کفن می پوشند. 
چهارمین نکته و اصلی ترین آن ها این که آقای موسوی در این بیانیه یک کلمه از ابطال انتخابت، غیرقانونی بودن نتایج آن وبه طور کلی از خواسته ی روز اول خودشان هیچ سخنی به میان نیاورده اند.!
حال سوال این است که چرا موسوی که در بیانیه های پیشین اش، راه رفته را تا اصلاح و تغییر قانون اساسی و ..پیش برده بود اکنون و بعد از این که در یک روز 38 نفر از مردم ایران آن هم در ماه حرام کشته شده اند از جمله خواهرزاده ی خودشان، چگونه به عقب نشینی تا حد قبول دولت احمدی نژاد رسیده است.
می دانم عده ی زیادی که یا به خاطر این که هرگز نمی خواهند ناامید شوند و یا هرگز دوست ندراند بپذیرند که کسی را که دوست دارند ممکن است اشتباه نیز مرتکب شود و یا خدای ناکرده پا پس کشیده است، مرتب دیدگاه های خود را و منویات قلبی خود را به بیانیه ی میرحسین تزریق می نمایند و یا از آن بیرون بکشند.
سوال اصلی من از دوستانی که حاضر نیستند هیچ گونه انتقادی را به بیانیه ی میر حسین بپذیرند این است، که اولا سرآغاز و اولین و در واقع حداقلی ترین خواسته ی این جنبش چه بود؟ باید بگویم اولین شعار مردم در روز 23 خرداد، زمانی که قرار بود میر حسین در موسسه اطلاعات کنفرانس مطبوعاتی داشته باشد و نگذاشتند و مردم همین جوری چون گنگ خوابدیده به همدیگر نگاه می کردند، ناگهان باهم جمع شدند فریاد زدند« این رای ما نیست» این اولین شعار جمعی مردم در بعد از ظهر 23خرداد بود. از ونک شروع شدو به پارک ساعی که رسیدیم، شعار تبدیل شد به «رای من کو؟» اگر حداقل خواسته ی این جنبش رای مردم و برگزاری انتخابات دوباره بود و این خواسته بدان معنی بود که نه مردم و نه میرحسین موسوی و نه مهدی کروبی نیتجه ی این انتخابات را قبول ندارند و دولت بر آمده از آن را قبول ندارند، چگونه می گویند که« دولت باید مسئولیت پذیر باشد».؟؟
اگر واقعا خواسته ی مردم و این جنبش و خود آقای میرحسین ایراداتی است که در برنامه های وزرات خانه هایی چون ارشاد و وزارت کشور دارند خوب لازم نبود 6 ماه اعلام نمایند که نه دولت را قبول دارند و نه انتخابات را. به یاد بیاوریم که زمانی که آقای احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری نهم به پیروزی رسید که همان موقع هم بسیاری این پیروزی را مشکوک پنداشتند و خاتمی نیز اعلام کرد تخلفاتی شده که بعدا اعلام می کند و البته هرگز اعلام نکرد،  اما اصلاح طلبان و به ویژه شخصی هم چون عبدالله رمضان زاده اعلام کرد، که ما این دولت را قبول نداریم اما تا روز برگزاری  انتخابات دهم منتقد سیاست های دولت احمدی نژاد می مانم و همه نیز می دانیم که این کار را کرد و البته هزینه ی آن را نیز پرداخت. بنابراین اگر قرار بر این بود که منتقد سیاست های وزارت خانه ی کابینه ی احمدی نژاد باشیم همان 23خرداد اعلام می کردند که انتخابات را پذیرفته اند ولی به دلیل اختلاف نظر سیاسی و .. به منتقد جدی دولت احمدی نژاد تبدیل خواهند شد. 
من قبول دارم وباور دارم میرحسین موسوی گزینه ای درون نظام است و به هیچ راهکاری که که به برون نظام بیانجامد نمی اندیشد.من نیز انتظار نداشتم میرحسین موسوی هم چون راه پیمایان و تجمع کنندگان بیانیه ای آتشین و خارج از چارچوب نظام جمهوری اسلامی و مجموعه ی اعتقادات خود منتشر نماید. اما انتظار این را نیز نداشتم که نسبت به تمام بیانیه های خود نیز عقب نشینی نماید.
ما باید بپذیریم، گرچه جنبش سبز رهبری ویژه ای ندارد گرچه به باور درست میرحسین چه وی اعلام نماید و چه اعلام ننماید مردمی که قصد تجمع و اعتراض داشته باشند، به خیابان می آیند و تجمع خود را انجام خواهند داد. اما آیا واقعا گمان برده اید اگر نبودند شخصیت هایی چون موسوی و کروبی به عنوان معترضان اصلی و مخالفان جدی آیا مردم به همین راحتی می توانستند به خیابان ها بیایند؟ ایا این جنبش از پشتوانه ای چنین قوی می توانست برخوردار باشد؟ اکنون اگر جنبشی که با «باور به عدم مشروع بودن دولت کنونی »به وجود آمده است،  از سوی یکی از مطرح ترین سران شناخته شده ی آن به طور ضمنی واقعیت دولت فعلی را مشروعیت ببخشد، به چه معناست؟ آیا این ایجاد فاصله بین سران شناخته شده ی جنبش و مردمی که در خیابان ها هستند نیست؟ آیا اکنون فاصله ی بین جوانانی که درخیابان ها به باور عدم مشروعیت  دولت جانشان را بر کف گذاشته اند با کاندیدایی که روزی بر همین بارو بود امروز از همین دولت حرف می زند چگونه پر می شود ؟
درست است سیاست مداری صلح طلب و عدالت طلب که قصد بازگرداندن آرامش را به اوضاع بحرانی دارد باید و می بایست که موضعی آرام بگیرد. اما نه موضعی که  هواداران وی را در خیبان ها تنها بگذارد. همان طور که می بینید محسن رضایی اولین سو استفاده یا حسن استفاده را از این بیانیه کرد و آن را رسما«عقب نشینی» نامید. حال که این گونه برداشت می شود چرا وزارت اطلاعات و قوه ی قضاییه و پلیس امنیت و دیگر نهادهای امنیتی چنین برداشتی را نکنند؟ به این فکر کرده اید که از این پس با بازداشتی ها و زندانیان سیاسی چه برخوردی خواهند کرد؟ آیا دیگر مردمی که در خیابان اند  می توانند بگویند ما طرفداران موسوی هستیم که این دولت را قبول نداریم؟ درحالی که موسوی ضمنی باشد یا غیر ضمنی، تاکتیکی باشد یا غیر تاکتیکی از اصلاح رفتار دولت حرف می زند؟ فکر این را کرده ایم چه عواقبی در انتظار بازداشتی های از این پس تجمعات و زندانی های بی نام و نشان است؟ خوب آن موقع می گویند موسوی تان دولت را قبول کرده است شما دیگر چه غلطی می کنید در خیابان؟ آیا آن موقع دیگر  الصاق اتهام محارب و منافق و .. به معترضین کار بسیار ساده تری نیست؟
بیانیه ی مهندس موسوی خوب است. بیانیه ی مهندس موسوی متین است. بیانیه ی مهندس موسوی باعث آرامش دولت و حاکمیت می شود.  اما من شک دارم باعث آرامش جامعه و فضای ملتهب آن بشود. حقیقت آن است که همه ی آن هایی که می گویند بیانیه ی موسوی فرصتی است برای حاکمیت، درست می گویند. زیرا از دید من بیانیه ی این بار با تمام دفاعی که در قسمت اول آن از مردم می نماید، اما باید تلخ کامانه و اندوه بار بگویم، خطاب این بیانیه و سودای منفعت اش اختصاصا برای حاکمیت است، نه مردم.
نکته ای که این میان فراموش می شود این است که انگار این پیشنهادات موسوی تا به این لحظه به حاکمیت داده نشده است و حالا بعد از 6 ماه بحران، موسوی چون موسی از کوه طور پایین آمد و به جای ده فرمان 5 فرمان آورده است، گویی مشکل جامعه ی ایرانی در این 30سال و خواست جنبش شش ماهه ی ایرانی، فیلترینگ سایت ها و پارازیت ماهواره، و بستن مطبوعات و زندانی سیاسی بوده است؟ 
در پایان این نکته را از سر اجبار این که می دانم طرفدارن بی انتقاد و سینه چاک آقای موسوی این انتقاد مرا برنمی تابند و چون بر نمی تانبد مرا به خشونت ورزی و یا جنبش را به سمت خشونت بردن متهم خواهند کرد می گویم. باید معروض بدارم من در اولین و تجمع و آخرین تجمع مردمی، بیشترین کتک را از مردمی خورده ام که می خواستند نیروهای گارد یا لباس شخصی را کتک بزنند. من نیز از جنبه ی آرامش بخش بیانیه موسوی و از درایت اش خوشحال ام. من خود یکی از قربانیان خشونت حکومتی هستم. من از خشونت خیری ندیده ام و می دانم که به خشونت رفتن جنبش باعث از دست رفتن بسیای از دستاوردای مدنی ما در همین چند سال اخیر می شود. اما اولا من آن اتفاقاتی را که در روز عاشورا روی داد خشونت مردمی نمی دانم بلکه  به دلیل بالارفتن سطح خشونت نیروها سطح واکنش طبیعی مردم نیز بالاتر رفته بود، حال به فرض پذیرش چنین فرض غلطی هم،  مگر برای پرهیز از خشونت حتما می بایست همه ی خواسته های جنبش را انکار کرد  و آن را به خواسته های  جنبش اصلاح طلبی  در 12 سال گذشته برگرداند؟
یکبار دیگر تکرار می کنم جنبش سبز مبنای شکل گیری اش چی بود؟ و آیا در 5 پیشنهاد مطرح شده از سوی اقای موسوی به یکی از آن ها اشاره شده است؟  اگر خواسته های جنبش سبز همین 5 تا بود خوب چرا 6 ماه مردم را در خیابان ها سر کار گذاشتید و بیانیه دادید ؟ خیلی ساده می توانستیم مثل 4سال گذشته ی حکومت آقای احمدی نژاد به فعالیت ها انتقادی بپردازیم. بیش از نزدیک به 100 کشته و هزاران زخمی و ده ها هزازر زندانی نداشته باشیم.


پی نوشت: مطلب من نگاه انتقادی به بیانیه ی آقای موسوی است. اما دو عزیز دیگر نگاهی کاملا مثبت و امیدوارنه به بیانیه ی میر حسین داشته اند:
درست انتخاب کردند مردم- مسعود بهنود

بیانیه عاشورای موسوی؛ راه آخر پیش از فروپاشی- مهدی جامی



لینک این مطلب در بالاترین: http://balatarin.com/permlink/2010/1/2/1898396

» ادامه مطلب

پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

خشم ترسیده ی دولت و موج جدید بازداشت ها





درست در هنگامه ای که اقتدارطلبان حاکم بر قدرت سیاسی جامعه ی ایران احساس می کردند کم کم توانسته اند  با بازداشت های گسترده و شکنجه و اعتراف گیری و خشونت بی پایان در سرکوب راه پیمایی های مردمی، بر اوضاع مسلط شوند؛دقیقا جایی که دیگر در گزارش ها  و تحلیل های شان جمعیت میلیونی معترضان را حتا در روز 25 خرداد، به صد هزار و بعد 25 هزار و آخر ها به دو یا سه هزار نفر رسانده بودند-اگر چه زمانی به تجمع میلیونی روز های آغاز اعتراضات مردمی، اعتراف کرده بودند و البته آن زمان ها می گفتند این ها طرفداران امام اند و به خاطر این که موسوی نخست وزیر امام بوده است، مردم از وی حمایت می کنند، با سرکوب خشن و بی سابقه ی تجمعات اعتراضی 13 آبان و 16 آذر می خواستند سناریوی عمر و عاصی آتش زدن تصویر آیت الله خمینی را بهانه ای برای برخورد شدیدتر با یاران دیروز امام و منتقدان  و معترضان حکومت  بنمایند- ناگهان دو اتفاق افتاد که نه در پیش بینی آن ها بود ونه در پیش بینی خود مردم.
آیت آلله منتظری روحانی متاله شیعه و یکی از بنیان گذاران راستین و واقعی نظام جمهوری اسلامی که بر تئوری ولایت فقیه ایشان بنا شده است، و  سال ها پیش در اعتراض به روند خشونت بار اقدامات همین حکومت که خود از بانیان اش بود، عطای قدرت را به لقای خلوت و تنهایی بخشیده بود و در راه دفاع از نظریات اش که سود نهایی آن برای مردم بود، دست از همه چیز شسته بود، در سوم ماه محرم چشم از جهان فرو بست. دیگر نه نیازی به مجوز بود نه نیازی به تقویم و روز مناسبتی حکومتی. مردم از گوشه و کنار ایران و به ویژه از شهرهای تهران، اصفهان و نجف آباد شبانه خود را به قم رساندند و  تشیع جنازه و راه پیمایی کردند که به گواه خود قمی ها بی سابقه ترین تشیع جنازه ی تاریخ قم بود. با این همه مردم اگر چه اکثرا به احترام آیت الله منتظری به قم رفته بودند، اما فرصت اعتراض به حاکمیت را از کف ننهادند و تمام آن چه را که حاکمیت فکر نمی کرد روزی مردم ایران بر زبان برانند، در شعارهای شان گفتند و فریاد زدند.
این حادثه چنان بر حاکمان سخت و تنگ آمد که تا چند روز بعد، فریاد وا مصیبتا یشان بلند بود و از بی ادبی به ساحت ولایت فقیه و جسارت به حضرت ولی عصر سخن به میان آمد که ناگهان حادثه ی دوم با قدرتی مثال زدنی روی داد. درواقع هنوز حاکمان ، از اقدام پیروزمندانه ی مردم  در راه پیمایی  تشییع آیت الله منتظری دردمند بودند که هفتم مرگ آیت الله فقید،  هم زمان شد با عاشورای ماه محرم و سالروز شهادت امام حسین درسال 63 هجری . مردمی که خشونت روز قبل نیروهای امنیتی را در تاسوعا تجربه کرده بودند شاید بی محابا تر و البته اندکی خشمگین تر و نیز به این امید که حکومتی که مدعی اسلامی ترین نوع حکومت در دنیا و پاسدار ارزش های اسلامی و به ویژه شیعه است، دست به خشونت آشکاری نمی زند، به خیابان انقلاب آمدند .آن هم در ماهی که در تمامی سنن اسلامی ریختن هر گونه خون و ایجاد هرگونه ضرب و جرحی ممنوع و حرام است. مردم آمدند اما در اولین لحظه های حضورشان با بی سابقه ترین خشونت های 6 ماهه ی اخیر مواجه شدند؛ ضربه ها زده شد ، خون ها ریخته شد و انسان ها کشته شدند.
نوع برخوردهای خشن و شیوه های نوین خشونت ورزی ماموران امنیتی و انتظامی و لباس شخصی با مردم چنان کرد که برای اولین بار کمی عنان از کف داده و دست به واکنش های طبیعی زدند. این اقدام هم ناظران درونی و فعالان جنبش سبز را نگران کرد و هم حاکمیت احساس کرد که جنبش وارد مرحله ی جدیدی شده است. از این رو  هواخواهان و مردمان ساده و صبوری که باور به دینی بودن و نیز تبلیغات رسانه های حاکمیت دارند،  بدون شک چشمان شان به واکنش دولت فخیمه ی کنونی خیره شد . از این رو حاکمیت اقدام به یک سری بازداشت ها ی جدید نمود . موجی از بازداشت ها که با توجه به تنوع و گستردگی آن کاملا یادآور همان بازداشت هایی است که روز بعد از انتخابات شروع شد و طیف متنوعی از فعالان سیاسی و حقوق بشری را در بر گرفت.
به نظر من این بازداشت ها به دو دلیل می تواند صورت گرفته باشد و متاسفانه احتمالا ادامه نیز داشته باشد. نخست آن که این دولت بنا به ادعاهایش طیف ویژه ای از مخاطبان سنتی و نیز سیاسی را مد نظر دارد، که با توجه به شدت تبلیغاتی که برای آن ها به عنوان گروه هدف رسانه ای انجام می دهد ، متعاقبا باید واکنش معناداری را نیز در مقابل آن چه که "فتنه " می خواند ، از خود نشان دهد. تقریبا از زمان راه پیمایی تشییع جنازه ی  آیت الله منتظری به این سو اکثر سران سیاسی، انتظامی، نظامی، قضایی، مقننه و.. حاکمیت کنونی از خواست مردم برای برخورد و به ویژه «درآوردن چشم فتنه» سخن به میان رانده اند. آیا این همه تلاش رسانه ای و این همه ایجاد توقع در میان طیف طرفداران سنتی شان نباید با اقدامی عملی همراه شود؟  اما چه کار می توانستند بکنند، اکثر نیروهای تاثیر گذار و شخصیت های سیاسی و فعال اجتماعی و مطبوعاتی در زندان بودند. قاعدتا باید سراغ سران شناخته شده ی جنبش سبز می رفتند، اما سران جنبش سبز را بازداشت کردن در واقع به معنای بر افروختن خشم مردم و تصرف خیابان ها توسط آنان بود. از سوی دیگر شخصیتی همانند خاتمی از چنان اعتبار بین المللی برخوردار است که بازداشت وی به این آسانی ها نیست. این بود که سراغ مابقی فعالان اجتماعی و مدنی و حقوق بشری و مطبوعاتی رفتند. افرادی که در لیست بازداشتی های جدید قرار گرفته اند، در واقع از نظر سطح و حساسیت فعالیت های سیاسی، فعالانی در رده های چندم ارزیابی می شوند زیرا عمده ی فعالیت شان نه بر فعالیت سیاسی که فعالیت در حوزه های جامعه ی مدنی و حقوق بشری است. به این ترتیب این بازداشت ها تنها به دلیل نوعی اعمال قدرت و نشان دادن ژست حاکمیت در برخورد با مخالفان و یا به قول خودشان سران فتنه صورت می پذیرد. اما کیست که نداند فعالان جنبش زنان  همانند منصوره شجاعی، و فعالان حقوق بشریی هم چون عماد الدین باقی و شخصیت های سیاسی ای مثل ابراهیم یزدی یا مرتضی حاجی سران هیچ فتنه ای در این رویدادها نیستند.
اما دلیل دوم که به نظر من جدی ترین دلیل این بازداشت ها است، بزنگاهی است که در آن حاکمیت احساس فشار عجیبی از سوی جنبش مردمی می کند و می خواهد به نوعی ترمزی جلوی این فشار فزاینده ،که ظاهرا تا گلوی حاکمیت پیش رفته است، بگذارد. شکل ظاهری تحقق این ترمز ابتدا این خیل بازداشت ها و ایجاد ارعاب و ترس در میان مردم است. اما هویداست که حاکمیت می خواهد در دور بعدی این بازداشت ها دوباره داستان همان محاکمه ها و اعتراف گیری ها و برگزاری دادگاه های آن چنانی و روند طولانی این مراسم تجربه شده را یک بار دیگر به نمایش بگذارد. روندی که پروسه ی آن می تواند افکار عمومی و فعالان حقوق بشری، و مطبوعاتی و نیز خانواده ها و بستگان آن ها را برای مدت ها دوباره به آن ها مشغول بدارد. این مشغولیت ذهنی و نیز عملیاتی  برای افکار عمومی و جامعه ی فعالان سیاسی و مدنی باعث می شود که حکومت در این فاصله نفسی تازه نماید. آن گاه که چندین ماه مردم را به این داستان تکراری مشغول کرد، می تواند برای بازسازی نیروها و ترمیم برنامه های اش در مقابله با جنبش مردمی فرصتی بیابد. تا بتواند نقشه های اش را برای اعمال اقتدار بیشتر در وضعیت پیش آمده ی بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم، عملی سازد. در واقع می تواند گفت این بازداشت ها نوعی واکنش احساسی به شکستی است که حاکمیت در این دو حادثه ی مذکور تجربه کرد. حال که دعوا در صحنه ی خیابان خاموش شد عرصه برای هیاهوی حکومتی باز شده است و فرصتی است برای نشان دادن خشمی که از انی دو شکست متحمل شده اند. درست همانند رو زعاشورا که بعد از آن که مردم به خانه های شان رفتند، لشکر موتور سوارهای شان در خیابان ها جولان می دادند و بر سر عابران خسته فریاد حیدر حیدر می کشیدند.این نوع نمایش قدرت بیش از آ« که نشان از اقتدار باشد نشان از یک خشم ترسیده است.

» ادامه مطلب

دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

خیابان،عاشورا،تهران

ما حادثه را
از لب های خیابان نوشیدیم

ما حادثه را  بر لب های خیابان
بوسیدیم

ما حادثه را
از قامت بلند خیابان
دزدیدیم.
6 دی ماه 1338
» ادامه مطلب

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

از قائم مقامی رهبری، تا قایم مقامی دل های مردم/ برای آیت الله منتظری

من یک کوردم و به تبع در سال های اولیه ی انقلاب آن چه از جمهوری اسلامی دیدیم کشتار، و اعدام  و جنگ و..این ها بود. البته مقداری جاده و برق و این ها هم به برخی روستا ها و مناطقی که گمان می رفت محل تجمع مبارزان کورد است که از طرف حکومت کفار و گروهک نامیده می شدند هم کشیده شد. اما اکنون پس از سی سال جاده ها همان جاده ها است و برق و آب هم همان است که همان  موقع برای این روستاها و شهرها احداث شده است.
باری منظور من این است آن چه نام اش ربطی به جمهوری اسلامی داشت، هم چین دل ِخوشی از نام و اعتبار و مقام  اش نداشتیم. آیت الله منتظری هم برای من و برای بسیاری دیگر همین وضعیت را داشت.تا آن که وقتی دانش آموز دوره ی راهنمایی بودیم و از جلوی اداره ی مخابرات شهرمان رد می شدم دیدم که از آن دو تصویر بزرگ بر دیوار که یکی متعلق به آت الله خمینی بود و دیگری متعلق به آیت الله منتظری ، تصویر منتظری را داشتند رنگ می کردنو در واقع پاک می کردند. به خانه بر گشتم و از پدرم پرسیدم چرا دارند این کار را می کنند گفت حتما اختلافی پیش آمده یا شاید هم می خواهند  تصویر دیگری نقاشی کنند. اما جالب است بدانید دو رو ز بعد خبر برکناری آیت الله منتظری از همه ی مقامات و منصب های اش منتشر شد.
اصلا از آن موقع به بعد  یک جوری به دلمان می نشست. نمی دانم چرا؟. به هر حال  برای من منتظری همان کسی است که در اوج قدرت و در بالاترین مقام ممکن سیاسی در حکومت جمهوی اسلامی، برای دفاع از حق زندگی عده ای از انسان ها  دست از همه چیز شست. ممکن است عده ای مثل همیشه بگویند که نه منتظری هم مثل همه  یمقامات جمهوری اسلامی از ابتدای انقلاب تا سال 67 در همه ی اتفاقات روی داده شریک است. من قصد جدال بر سر این ندارم و اصلا فرض را بر این می گذارم که از اولین روز قدرت تا آن لحظه که تصمیم گرفت از مردم و زندانیان دفاع کند، هر جنایتی که ممکن است انجام داده است. به فرض فرمان همه ی قتل و عام ها و.. را او داده است. ما همین که در یک جای زندگی اش متوجه شده است که نباید این روند را ادامه بدهد، ان هم در بالاترین مقام کشور بعد از رهبری که اختیارات اش از رییس جمهور و حتا ریاست قوه ی قضاییه و ... بیشتر بود، اقدام به اعتراض و ایستادگی بکند، در حالی که می دانیم اعتراض کردن و مقاومت در چنین مقام هایی بسیار هزینه اش بالاتر از اعتراض عادی به عنوان یک شهروند و یا یک حزب سیاسی اپوزیسیون است. او که به قول عبدالله نوری می توانست چند ماه صبر پیشه کند و یک سال بعد می توانست بخت یارش باشد و رهبر این نظام شود حتا به چنین وعده و امید هم دلخوش نشد و راه واقعی انسان بودن را در پیش گرفت. منتظری بدون شک در فقه شیعه عالمی فرزانه و توانا بود. کسی که از نظر علمی به چنین جایگاهی برسد  از نظر سیاسی در اوج باشد، تنها انسان بودن اش می تواند وی را به خود برگرداند و  به انسان برگشت.
از همان رو تا آخرین لحظه ی زندگی اش دادخواه و دادپناه مردم عادی و سیاسیون و فعالان مذهبی و غیر مذهبی بود. در این مدت چند ماه هم که از جنبش سبز مردم ایران می گذرد، آن چه در توان داشت برای مردم ایران و در دفاع از حق این مردم دریغ نکرد و حتا از تئوری ولایت فقیه خودش از خدا و مردم عذر خواهی کرد. نکته ی جالب توجه برای من این است که و ی از «مردم» هم عذر خواهی کرد ومثل بسیاری خودش را به راه نمی دانم و حالا اون موقع این جوری بوده  نزد،  بلکه شجاعانه و اخلاقمند عذر خواهی کرد.
بدون هیچ تعارفی، بدون این که از پز روشنفکری و ادعاهای آن چنانی خودم و برخی خجالت بکشم، بدون آن که احساس کنم یا بیاندیشم که نه شهاب، احساستی نشو تو نباید وارد بازی مرگ منتظری و امثالهم نشوی، بدون این که فکر کنم اصلا این قضایا به من چه و بی خیال رد شوم از کنار قضیه، صادقانه می گویم که با شنیدن خبر مرگش متاثر شدم وقتی هم متاثر می شوم برایم فرقی نمی کند که آن انسان فوت کرده، چپ بوده یا راست، لیبرال بوده یا مارکسیست، مسلمان بوده یا کافر. برایم این مهم است انسان بوده و توانسته انسانیت اش را و آبروی انسان بودن اش را حفظ کند. برایش روحی شاد و آمرزش الهی آرزو می کنم و  امیدوارم هم مردم و هم خداوند از وی خشنود باشند.
زندگی منتظری داستان زیبایی است که می توان سرلوحه ی هر انسانی قرار بگیرد. در اوج قدرت و مقام و ...کناره گیری کردن  به خاطر اعتقادات پاک انسانی از قائم مقامی رهبری یک نظام به قائم مقامی مردم رسیدن، راه دراز، سخت و بزرگی است. که منتظری آن را پیمود.به یکی از آخرین گفته های اش در دیدار با کانون مدافعان حقوق بشر دقت کنید؛ وی در این دیدار به اعضای کانون مدافعان حقوق بشرگفت، همین که شماها از انسان دفاع می کنید و کاری به دین و آیین و اعتقاد سیاسی شان ندارید بزرگ ترین کار ممکن را می کنید و از خدا برای آن ها آرزوی موفقیت خواست. این که یک روحانی و یک فرد در توصیه و نصیحت نیز یادآوری کند که مهم نیست اعتقاد و مسلک و آیین مردم، و مثل خیلی ها نمی گوید اول ببین شیعه است، بعد آیا مسلمان است، بعد ایا کافر است، اگر کافر است کافر حربی است یا غیر حربی؟ و این گونه سوالات در ذهنش جا خوش نمی کند نشان از منش انسانی وی است.
برخی  قهرمانانه می میرند و برخی رذ یلانه، برخی در اوج قدرت سیاسی می میرند و برخی در اوج قدرت اجتماعی و مردمی، برخی کوچک و حقیر می میرند و بر خی بزرگ و بزرگوارانه، منتظری نه قصد قهرمانی داشت و نه قصد و نیت قدرت، تنها بزرگی خودش و انسانی که می شناخت را حفظ کرد و در دامان ودستان و قلب های همین انسان ها،  بزرگوارانه راه زندگی ابدی در پیش گرفت.
مرگ ایشان را به پیروان ومقلدان مذهبی اش، به شاگردان اش، به همه ی کسانی که از اقدامات انسانی وی خشنود شدند، وبه همه ی انسان های آزاده تسلیت می گویم. اینک ماییم  و جبران بزرگی های او!
» ادامه مطلب

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

چرا روسری به سر کردیم/ پاسخی به مطلب دکتر فاطمه ی صادقی









شهاب الدین شیخی
shahabaddins@gmail.com




آغاز ماجرا؛
مجید توکلی یکی از هزاران دانشجوی مبارز ایرانی است، که به خاطر فعالیت ها شجاعانه اش، حتا به اعتراف رسانه هایی که به خیال خود در فکر تحقیر وی بودند، به عنوان یکی از نمادهای مقاومت جنبش دانشجویی شناخته می شود. مجید در روز 16 آذر1388 پس از سخنرانی شجاعانه وغرا و بدون سانسوری در تجمع دانشجویان دانشگاه امیر کبیر ، بازداشت می شود. رسانه های مشهور(حالا دلیل شهرتشان بماند)، فارس نیوز و رجا نیوز خبر از بازداشت وی با لباس زنانه می دهند، اما به فاصله ای طولانی از انتشار خبر، عکس های وی را با لباس زنانه منتشر می کنند.
این اتفاق باعث می شود، که ابتدا به دلیل مشکوک بودن ذاتی خبرهای این دو رسانه، همه به اصل خبر شک کنند و دلایلی منطقی هم برای این شک وجود دارد. اول این که تقریبا بیش از چند ماه است که نیروهای امنیتی در محل های تجمع و راه پیمایی های مردمی، با دوربین های فیلم برداری و عکاسی حاضر می شوند و از مردمی هم که بازداشت نمی شوند عکس می گیرند چه برسد به بازداشت شدگان، اگر مجید با لباس زنانه بازداشت شده بود قاعدتا همان لحظه ی اول عکس وی در دسترس بود. دلیل دوم تفاوت های شکلی و فرمی عکس مجید با لباس زنانه، و تصویر وی به هنگام سخنرانی است. از این گرفته که کاپشن مجید رنگی دیگر است و کاپشن عکس منتشر شده با لباس زنانه رنگی دیگر؛ این که پیراهن بر تن مجیدهنگام سخنرانی دکمه دار است و پیراهنی که در عکس ملبس به لباس زنانه پیراهنی بدون دکمه، و دیگر تفاوت هایی از این دست. دلیل سوم مبتنی بر این است که کسی که قصد گریزبا پوشش زنانه داشته باشد، حتا به فرض این که همین تصمیم را در دانشگاه و بعد از ایراد سخنرانی اش گرفته باشد لااقل وضع ظاهری اش را به شکل و شمایلی که شبیه یک زن باشد در می آورد و حداقل صورت اش را اصلاح می کند امری که انجام آن بسیار ساده و در دسترس است.


تحقیر حجاب از سوی خود حاکمیت
اما آن چه به نظر من مهم تر از هر امر دیگری است، این است که حکومت که قاعدتا پاسدار ارزش های طبقه و جنس مسلط است، شکی نیست که حکومتی مرد سالار است . اصولا دقت کرده ایم وقتی می خواهند در مورد مقامات حکومتی صحبت شود می گویند« به آقایان بگویید...آقایان..گفتند... » و عناوینی از این دست، و هیچ گاه نمی شنویم که کسی در مورد مقامات حکومتی از لفظ خانم ها استفاده نماید. حال حکومت مردسالار مذهبی ایران که خود 30 سال است، حجاب را برای زنان تجویز اجباری می کند و برای رعایت و عدم رعایت اش بند  و ماده  و تضمین قانونی قایل می شود، اتفاقا پوششی را که خود سال ها به عنوان «حجاب برتر» معرفی می کند(چادر)، بر تن مجید می کند و با این کار می خواهد به گمان باطل خود وی را تحقیر کرده باشد. سوال اول از این«آقایان» این است که اگر این لباس تحقیر آمیز است چگونه این همه اصرار دارید آن را بر تن نیمی از مردمان این جامعه ببینید؟ سوال دوم این که تحقیر و کوچک شمردن امری قانونی در نظامی چنین مذهبی و ایدئولوژیک اگر از سوی مخالفان و منتقدان حکومت صورت می گرفت با چه واکنشی روبرو می شد؟
واضح و روشن است که آن چه در این میان مطرح است، پوشانیدن لباس زنانه به عنوان امری است که باعث تحقیر یک «مرد» بشود. زیرا از دید جامعه ی  مردسالار،مردی را؛ محاسنی است و صفاتی است و لباسی است ، که صد البته از لباس زنانه برتر و زیبا تر و فاخرتر و زخیم تر و محکم تر و همه ی «تر»های دیگر است نسبت به صفات و خصایل و لباس زنان، حال اگر قرار است یک مرد تحقیر شود بنابه همین منطق، یکی از راه هایش این است که این صفات ظاهری مردانه از وی ستانده شود و وی را به شکل زنان در آورد و لباس زنان بر وی بپوشاند.
نخست باید در نظر داشت که به فرض پوشیدن این لباس به صورت اختیاری از سوی مجید توکلی،  در تاریخ مبارزات سیاسی در اکثر نقاط جهان، تغییر لباس و حتا گریم و آرایش از شکل یکی از جنس های جامعه به جنس دیگر، امری متداول است. همان طور که بارها دیده ایم و شنیده ایم و خوانده ایم، برای ورود و گریز از یک محل که باید به صورت ناشناس صورت بگیرد بارها مردان لباس زنان را بر تن و یا زنان لباس مردان را پوشیده اند. مثال بارزش مردانی بوده که در دوره ی مشروطه، برای حضور در برخی جلسات برای ناشناخته ماندن «پوشیه» و چادر می پوشیدند و بر عکس بسیاری زنان که خود را با ظاهری مردانه آراستند و در صف مبارزان قرار گرفتند. برای یادآوری می توان به چادر و پوشیه پوشیدن جمشید مشایخی در سریال هزار دستان اشاره کرد. از نمونه های واقعی اش نیز می توان به داستان افتخارات شهیداندرزگو در تغییر پوشش و حتا استفاده از کلاه گیس اشاره کرد. از این سو نیز در دوران همین انقلاب خودمان شاهد بودیم که زنان لباس مردان می پوشیدند و به قول معروف با تیپ چریکی ، موهای شان را نیز کوتاه می کردند و یا در زیر کلاهی پنهان می کردند. اصلا چرا دور برویم در همین دوران جمهوری اسلامی مگر بارها شاهد نبوده ایم که زنان و به ویژه دختران جوان برای ورود آزادانه تر در محافلی که از سوی حاکمیت«مردانه» تعریف شده است، از پوشش مردانه بهره گرفته اند  و  البته نه از آن جهت که برای این پوشش ارزش بالاتری قایل هستند بلکه تنها به عنوان یک ابزار از آن سود جسته اند. نمونه ی بارز این امر تلاش دختران جوان ایرانی برای ورود به ورزشگاه ها و تماشای مسابقات فوتبال است که نمونه ی تصویری آن را در فیلم «آفساید» جعفر پناهی دیده ایم. این امر نه تنها از سوی دختران جوان و عادی جامعه بلکه حتا یک بار توسط گروهی از فعالان جنبش زنان، در فیلم مستندی به نام «90دقیقه برابری» و توسط یکی از خانم های فعال همین جنبش  اتفاق افتاد . مطمئنا آن خانم که خود یک فمینیست است، هرگز برتری ای برای لباس مردانه قایل نبوده است. بلکه همان طور که گفته شد از این لباس تنها به عنوان یک ابزار برای رسیدن به هدفی  اتفاقا برابری طلبانه ، سود جسته است.


واکنش به انتشار عکس های مجید در لباس زنانه
اما حاکمیت که سال هاست تغییرات ساختاری و فکری جامعه را در نیافته است هنوز و درسال 1388درنیافته است که جامعه ی جوان ایرانی  به ویژه در اثر مبارزات و جنبش های زنان در این سی سال،چنان تغییری کرده است که  لباس زنانه بر تن یک مرد ، نه تنها نشانه ی  تحقیر نیست، بلکه نشان افتخار است و برای شریک شدن در افتخار مجید، و نشان دادن این امر که «لباس زنان» تحقیر آمیز نیست، با مجید و همراه زنانی که سال هاست مجبورند لباس اجباری بر تن کنند، روسری و یا پوششی را که نمادی باشد از آن بر سر می کند و در مقابل دوربین عکس می گیرد.  در واقع واکنش مردم به انتشار چنین عکس هایی ، واکنشی متفاوت تر از همیشه بود. این بار مهم نبود که مجید لباس زنانه را خودش پوشیده، عکس توسط نرم افزارهایی چون فتو شاپ طراحی شده است، یا این که بازجویان و نیروهای امنیتی، به زور و بعد از بازداشت این لباس را بر تن مجید کرده اند. مردمی که 30 سال حجاب اجباری را بر تن زنان تحمل کرده اند انگار پی جوی بهانه ای بودند تا این تحمل خود را و مخالفت خود را نیز برون ریزی نمایند. مردانی که سال هاست دیگر ویژگی های زنانه را نه تنها تحقیر آمیز نمی داند بلکه آن را به عنوان یک امر طبیعی و هم ارز  گاه حتا زیبا تر و برازنده تر از ویژگی ها ی تعریف شده برای مردان می دانند. تنی چند از روزنامه نگاران و عکاسان در شبکه های اجتماعی اینترنتی، پیشنهادی را میان خود رد وبدل می نمایند مبنی بر این که در حمایت از مجید توکلی و اعلام مخالفت با «حجاب اجباری»( و نه خود حجاب)، مردان نیز روسری بر سر کنند و عکس آن را منتشر نمایند. با پیشنهاد موافقت می شود و در عرض کمتر از 3 روز بیش از صدها عکس از مردانی با روسری یا هر شکل دیگری از پوشش را که به معنای حجاب باشد منتشر می شود.


واکنش ها به انتشار عکس مردان روسری پوش


این اقدام از سوی محافل قدرت و به ویژه همان رسانه ها از جمله روزنامه کیهان و روزنامه وطن امروز مورد تمسخر و تحقیر و مخالفت قرار می گیرد. تا این جای کار قابل پیش بینی بود. اما در حالی که  این حرکت مردان بازتابی جهانی  پیدا کرده بود و به خبر مهم بسیاری از رسانه های دنیا تبدیل شد و در خبرهای آن ها هم ذکر شد که مردان ایرانی برای اعلام این که پوشش زنانه تحقیر آمیز نیست و این اجبار در پوشش است که انسان را تحقیر می نماید و نیز برای حمایت از دانشجویی که به او لباس زنانه پوشانده شده است، در اقدامی جالب توجه از مردان فمینست و دانشجویان گرفته تا اساتید دانشگاه،تا مجموعه ی گسترده ای از فعالان حقوق بشر و روزنامه نگاران، از این اقدام حمایت کرده و به این کمپین پیوستند. هم چنین در حالی که این اقدام از سوی دوفیمینست ایرانی ، خانم شهلا شفیق و  خانم شیرین عبادی به عنوان امری پسندیده قلمداد شد وآن را فرصتی برای طرح مسئله ی حجاب دانستند، اما ناگهان  و به یک باره، این اقدام توسط یکی دیگر از فمینیست های ایران یعنی خانم دکتر فاطمه ی صادقی مورد انتقاد شدید قرار گرفت. ایشان در یادداشت کوتاهی این اقدام مردان را مورد نکوهش قرار داده است و بر این باور است که این اقدام مردان  روسری پوش، کنشی در راستای «نفی فاعلیت زنان» و  اقدام  به روسری پوشیدن مردان را «دفاعی ناشیانه و به لحاظ زیبایی شناختی ضعیف» از زنان می نامد و در پایان خواستار «دفاع هر جنس از جنس خودشان» می شود. البته ایشان معیارهای قدرتمند زیبایی شناسانه را نیز معرفی نکرده اند که بدانیم این ضعف زیبایی شناسی از کجا آب می خورد.
مطلب خانم صادقی اگرچه کوتاه و موجز است  و ظاهرا مو ضعی بر حق می نماید. این رویکرد که ما به عنوان « زن» می بایست با داشتن روحیه ای اعتراضی نسبت به  مردان باید به همه ی اقدامات «مردان» در هر حالتی و فارغ از نتایج و تاثیرات مثبت یا منفی آن ، معترض باشیم ، موضعی است که  برای کسانی که با تاریخ اندیشه و جنبش فمینیستی آشنایی دارند، رویکرد نا آشنایی نیست. اگرچه این رویکرد، رویکردی ضعیف اما با سابقه و  قابل بازیافت در انواع جنبش های فمینسیتی می باشد از این رو لازم می دانم نقد خود را بر چنین رویکری و نیز مطلب خانم صادقی اعلام کنم .


فمینیسم علیه اومانیسم یا تکامل اومانیسم ناقص؟


اشتباه فاحش و غیر قابل بخشش چنین رویکرد فمینیستی ای،  از سوی خانم صادقی و دیگر کسانی که چون ایشان چه در ایران و چه در سطح جهان می اندیشند، در این امر نهفته است که این گروه از فمینیست ها  به یک جدایی تخیلی «زنان» از مردان در جزیره ای خیالی معتقدند. آن ها نمی خواهند بپذیرند که جامعه ی «انسانی» جامعه ای است متشکل از هر دو جنس و اساسا اگر تفاوت جنسی وجود نداشته باشد دیگر بحث  از تبعیض و ستم جنسی، سالبه به انتفاء موضوع است. آن گروه از فمینیست های رادیکال که زمانی به فکر ساختن جهانی زنانه بودند که در آن بویی از حضور مرد، وجود نداشته باشد، به این مسئله ی ساده فکر نکرده بودند که ما جامعه ی انسانی تک جنسیتی و یا «فارغ از جنسیت» و یا با جنسیت خنثی نداریم. چه اگر چنین جامعه ای وجود داشته باشد همان گونه که گفته شد معلوم نیست ما علیه کدام نابرابری و نابرابری چه گروهی با چه گروه و یا طبقه و جنس دیگر، مبارزه می کنیم.
آن چه در این نگاه غایب است، غیاب نگاه انسانی و اومانیستی است. من  بنیاد تفکر و زیربنای ژرف  و شگرف تحولات و تغییرات اجتماعی،فرهنگی،اقتصادی و فکری را در تاریخ بشر، همانا اومانیسم می دانم ؛ اومانیسم به معنای« سنجه و محور سنجش قرار گرفتن انسان، نسبت به همه ی امور جهان. در واقع اگر بخواهیم تفکر اومانیستی را در معنای درست اش تعریف کنیم باید بگوییم تا قبل از دوره ی مدرنیته ، معیار سنجش تاریخ اندیشه ی بشر در دوره های باستان «طبیعت» و در دوره ی قرون وسطی، «متافیزیک» بوده است.معیار خیر و شر و سعادت و شقاوت معیاری بوده که از سوی نیرو و اندیشه ای جدا و به دور از خود انسان تعریف می شده و در واقع انسان قبل از مدرنیته اسیر دست نیروها و ارزش هایی بوده خارج از خودش. اما اومانیسم می گوید آن چه ملاک خیر و سعادت و شر و شقاوت است، تنها اموری است که توسط «عقل سنجشی و انتقادی» انسان تعیین می شود. آن چه برای انسان موجبات سعادت را پدید می آورد خیر است و پسندیده  و آن چه موجبات شقاوت و سختی انسان را فراهم می آورد شر است و ناپسند.داشتن رویکردهایی این چنینی به این معناست که ما «دیگری بودن» و اساسا «بیگانه بودن» زن را از «انسان بودن» پذیرفته ایم. انگار ما پذیرفته ایم که آن چه به عنوان انسان وجود دارد مردان هستند و زنان چیز دیگر و موجودی دیگرند وگرنه مسئله ی انسان مسئله ی انسان است و مسئله ی جامعه، مسئله ی همه ی افراد این جامعه است.اگر ما می پذیریم که مرد وزن هردو انسان اند نباید برای جبران حقوق از دست رفته نباید به تفریق و جداسازی گروه تحت ستم پرداخت.


واکنشی مردانه  با محتوا و ساختاری زنانه


من نیز به عنوان یک فمینیست بر این باور هستم که آن چه در تفکر غربی و در طول دوره ی مدرنیته در غرب از «اومانیسم» تجربه شد، به دلیل ساختارها و به تعبیر بوردیو«ساختمان های ذهنی»، مردسالارنه و البته مبتنی بر تعریف انسان به مثابه ی« مرد مذکر سفید طبقه متوسط  و مرفه غربی» بوده است و در این تعریف و این تجربه انسان غیر سفید، غیر مذکر وغیر طبقه ی مذکور به عنوان «دیگری» شناخته شده است. در واقع از دید من همان طور که هابرماس «مدرنیته را پروژه ای ناقص» قلمداد کرد، من نیز اومانیسمی چنین را بدون شک ناقص می دانم. اما این که اومانیسم غربی و تجربه شده در قرون 17 به بعد تا اواخر قرن 20 تجربه ای ناقص بوده است نباید واکنش انسانی  ما  واکنشی دقیقا در همان راستا و به معنای جدایی و حذف یکی از جنس ها در تعریف جامعه باشد. اگر چه من به سیاست های تبعیض مثبت و حتا «جداسازی های مقطعی» جنسیتی البته به شرط آن که در راستای جبران تبعیضات مثبت به نفع جنس تحت ستم باشد، تا حدی موافقم، اما آن را راه حلی کلی نمی دانم. زیرا باز هم تکرار می کنم جامعه ای انسانی جامعه ای است متشکل از انسانی که دارای دو جنس است و حذف هر کدام از این جنس ها چه خواسته و چه به معنای تحقیر و ستم می تواند همان نتیجه را در بر داشته باشد که نظام مردسالار می خواهد.  جهان را تا این حد به  جهان«زنانه» و «مردانه» تقسیم کردن نتیجه ای جز همین که جامعه ی مردسالار به بار آورده نخواهد داشت. برخی بر این باورند که برای توانمند سازی زنان، باید آن ها در گروه هایی کاملا زنانه مشغول فعالیت شوند زیرا به دلیل ساختارهای ذهنی و جامعه پذیر شده در جامعه ی مردسالار، زنان از چنان اعتماد به نفسی برخوردار نیستند که خود رهبری و مدیریت امور خود را در دست بگیرند و هم چنان با حضور تعدادی هر چند اندک از مردان، رهبری و مدیریت و قیادت در دست مردان قرار می گیرد. اما من استدلالم این است که ما قرار است که در یک جامعه و در کنار هم به برابری آزادی  و اعتماد به نفس و ..برسیم. اگر گروهی را درون خود حبس کنیم هر زمان که دوباره وارد گروه بزرگتر یعنی همان جامعه ی متشکل از دو جنس بشود دچار همان وضعیتی می شود که معتقدان به جداسازی از آن هراس دارند. بنابراین بهتر است از همان اول در کنار هم و باهم برای این برابری بکوشیم.اگر اومانیسم تجربه شده «انسان» را «مرد» تعریف کرده است ما باید با این اندیشه مبارزه کنیم، نه این که براین باور باشیم که چون نگاه مبتنی بر «انسان» خروجی نهایی اش «مرد» بوده بنابراین ما کلا «نگرش انسان مدار» را قبول نداریم و می رویم سراغ مسئله ی زن. زیرا این دقیقا افتادن در همان بازی و الگوی مردسالارنه است. الگویی مردسالارنه است که جهان را  و تفکر انسانی را به  قول ژاک دریدا به «تقابل های دوگانه» ی مثبت و منفی تقسیم می کند. اریگاری نیز بت تایید و تشریح زنانه تر همین ایده ی دریدا بر این باور است که بنیاد تفکر زنانه بنیادی نیست که مبنتی بر تقابل های دوگانه باشد. زبان زنان و ایده های زنانه، ساختاری دارد که دوگانه ها را چون «دوگانه هایی غیر قابل تقسیم به واحد مستقل» می بنید و بیان می کند.
فوکو به تبع از نیچه درباره ی «گفتمان کنشی» و «گفتمان واکنشی» بحث می کند . فوکو گفتمان واکنشی را گفتمانی می داند که به ظاهر قصد مقابله با گفتمان مسلط  و ستم گر را دارد. غافل از این که این خود گفتمان کنشی است که محل های نفوذی برای گفتمان  درون کنشی یا واکنشی باقی گذاشته است تا هم مخالفان اش به خود مشغول باشند و هم منفذ های تنفس برای خود باقی گذاشته باشد.در واقع گفتمان واکنشی در درون خود «گفتمان کنشی » مسلط ، به فعالیت و تعیین ایده مشغول است. این که امور را تا آن حد زنانه  و مردانه کنیم و حقوق انسانی و دفاع از آن و تئوریزه کردن و حتا کنش و واکنش در مورد آن را تنها مختص به زنان بدانیم در واقع در خدمت همان گفتمان اصلی و محوری حرکت کرده ایم که زنان را جدا از جامعه می خواهد ؛ حوزه ی عمومی مختص به مردان و حوزه ی  خصوصی مختص به زنان. نباید فراموش کنیم که منظور از «عمومیت حوزه» تعداد و کثرت و کنش افراد آن نیست؛ که اگر به خیال مان میلیون ها زن در آن حوزه مشغول به فعالیت باشند، توانسته ایم زنان را وارد حوزه ی عمومی کرده ایم. حوزه ی عمومی یعنی محل حضور عموم، مرد و زن و سرخ و سیاه و سفید و ...


از سوی دیگر خانم صادقی مدعی شده اند که این اقدام به دفاع از مجید توکلی باید صورت بگیرد و مردان حق ندارند در امری که در اساس زنانه است دخالت نمایند و این امر را به خود زنان واگذارند. اولا باید از خانم صادقی پرسید درکجای این جریان ، مردان مانع واکنش ویا کنش زنان شده است  که حالا و بعد از یادداشت ایشان، بگذارند که زنان خود به مسئله ی خودشان واکنش نشان دهند. دوما این دیگر شدیدا استدلالی غیر منطقی است، که مسئله زنان به زنان مربوط است. با این حساب، هیچ سفید پوستی حق اعتراض به تبعیض نژادی را ندارد، و هیچ غیر یهودیی نباید به هولوکاست  و هر گونه نسل کشی دیگری معترض شود و در مورد خود  جامعه ی ایران نیز اقوام و ملت ها باید خودشان به درد خودشان برسند و اقلیت های دینی هم همین طور و ما حق نداریم وارد چنین حوزه هایی بشویم. این که در اولین انتقادم به مسئله ی اومانیسم اشاره کردم به همین دلیل بود ، زیرا در چنین نگاهی آن چه غایب است خود انسان است و انسان تعریف شده از سوی هر دو گروه چه گروه «ستمگر» و چه گروه «ستم بر» که ظاهرا خود را در مظان دفاع از حق خویش می بیند، انسان را از انسانیت اش خارج کرده و وی را منتسب به یک سری ویژگی ها کرده است که خود آن ویژگی ها از انسانیت اش ارجح تر در نظر گرفته شده است.
یک نقض غرض هم در مطلب خانم دکتر صادقی به چشم می خورد ؛ از سویی همانند بسیاری دیگر که در این مدت به مردان روسری پوش  معترض شده اند، گفته اند چرا در گذشته و در مقاطع تاریخی دیگر مردان معترض به اجحاف حق زنان نشده اند. اولا هر نسل از انسان ها تنها جواب گوی خودشان هستند و دوما به فرض که من 30 سال  طرفدار تبعیض نژادی و تبعیض جنسیتی بوده ام، چون 30 سال گذشته این گونه بودم دیگر باید در ادامه ی عمرم همین گونه بمانم و حق ندارم از لحظه ی آگاه شدن به خطا بودن روش پیشینه ام از آن  دست بردارم؟ نکته ی مهم تر این که ایشان از سویی دیگر گله می کنند که چرا تا قبل از بازداشت مجید چنین حرکاتی از سوی مردان رخ نداده است و این به طور ضمنی به این معنی است که ایشان توقع چنین کنشی را داشته اند ، اما در انتهای مطلب شان معترض می شوند و تعیین تکلیف می کند برای افراد این گروه که مسایل زنان را به خودشان واگذارید.
یک نکته را خانم صادقی فراموش کرده اند و آن این است اصل اعتراض مردان با روسری، نشان دادن این بوده است، که پوشش زنانه و لباس زنانه فی ذاته نمی تواند نشانه ی تحقیر باشد، زیرا بیایید فرض کنیم که این اتفاق در زمان حکومت پهلوی روی می داد، آن موقع حاکمان به جای چادر ممکن بود که بلوز و دامن بر تن مجید بپوشانند و وی را آرایش نیز بکنند و به خیال خودشان وی را تحقیر نمایند. باز هم چنین واکنشی از سوی مردان شایسته بود. زیرا اصل بنیادین مبارزه با تحقیر وسخیف شمردن انسان ها است به ویژه اگر بنابر ویژگی های انتسابی باشد و مخصوصا تبعیض و تحقیر مبتنی بر جنسیت.
موضوع بعدی که ایشان  و گروهی دیگر به آن اشاره کرده اند و اتفاقا آن را به عنوان یک کشف درون کاوانه ی این اقدام قلمداد می کنند، این است که معمولا مدعی می شوند که چون مجید یک مرد بوده این واکنش رخ داده است، و البته همگی نیز هم چون خود جمهوری اسلامی از ضمیر پنهان همه ی این 600نفر خبر داده اند که ما به خاطر دفاع از مردانگی مجید این کار را کرده ایم. سوال من این است اولا ؛ اگر شخصی که بر وی لباس زنانه پوشانده شده است، مرد نبود، دیگر اصلا موضوعی برای اعتراض وجود داشت؟ یعنی مثلا اگر بر تن خانمی لباس زنانه می پوشاندند ما باید اعتراض می کردیم؟؟ سوال دوم این است یک نفر از این عزیزان نگفته که واقعا واکنش «زنانه» به این امر چه می توانست باشد؟ نهایتا نوشتن دو مقاله در مورد این که خیر لباس زنانه تحقیر آمیز نیست، که خوب این مسئله بارها نوشته شده است که صد البته مفید است و تاثیر خودش را نیز دارد،اما منظور من راه و روشی برای یک کنش جمعی که بتواند چنین موضع گیری از جانب حکومت و همان رسانه ها ایجاد نماید و چنین پوشش خبری ایجاد نماید پیش نمی آمد.
در پایان باید بگویم که این واکنش پوشیدن روسری از سوی مردان هر چند شتاب زده، هر چند با تعریف ها و برداشت های متفاوت آغاز و رو به رو شد اما اتفاقا هرگز از سر خشم و عدم عقلانیت نبود.به دلیلی هم می توان ادعا کنم که خود واکنش واکنشی زنانه بود و روح زنانه ی این عمل را می توان از اندیشه های لوس اریگاری، فمینیست فرانسوی، دریافت کرد که بر این باور بود که یکی از ویژگی های «نوشتار زنانه»  به تبع عمل زنانه، «بازنمایی اغراق گونه ی تصویر زنان در نگاه مردسالارانه، به منظور بی اثر ساختن آن» می باشد. آیا اقدام روسری پوشیدن مردان چیزی غیر از این بود؟ از سوی دیگر اقدام به این عمل از سوی مردان  و تصویرهای مردان با روسری، از منظر بصری چنان قوی و ساختارشکن عمل کرد  که به مراتب بیش از تصویر زنان بی حجاب،  توانست مسئله ی تفکیک جنسیتی با حجاب اجباری را، به شیوه ای بدیع و دمکراتیک به چالش بکشد .
هم چنین به نظرم مهم نیست که آیا این 600 و اندی مرد که پوشش زنانه را برگزیدند برای یک واکنش، همه ی آن ها دقیقا از منظری فمینیستی، و با نگاهی رادیکال در حوزه ی زنان به این عمل پرداخته اند یا نه؟ و آیا تمامی این مردان به همه ی حقوق برابری ها و نگاه زنانه باور دارند و به آن مسلح هستند یا نه، بلکه آن چه مبارک و فرخنده است که در اثر همین فعالیت های برابری خواهانه ی جنبش های زنان ایرانی چنان نگاهی به جامعه تسلط یافته که دیگر همین تعداد از مردان که ممکن است تا به امروز هیچ فعالیتی هم در حوزه ی زنان نداشته باشند ویا حتا بیانیه ی کمپین را نیز امضا نکرده باشند، اما لباس زنانه و زنانگی را محقر و خوار نمی شمارند و این نکته ای است که فعالان جنبش زنان باید از آن خوشحال باشند نه بر علیه آن بشورند .
 ضمن این که دوباره تکرار می کنم در این مدت اگرچه هیچ مردی و هیچ گروهی مانع هیچ واکنشی از سوی زنان  نشده است،  ما هیچ واکنشی را در ظرف این 10 روز از هیچ کس ندیدیم و به قول خودتان اگر نبود این اقدام  مردان روسری پوش ،« بعید نبود» شما همین یادداشت کوتاه را نیز نمی نوشتید؟


منعکس شده در: رادیو زمانه
تغییر برای برابری
خبرنامه ی امیر کبیر


» ادامه مطلب